آخرین بازمانده ی علم و صنعت :))
-
تاریخ: 1399/2/4 ساعت: 6:09
" او " آخرین نفریه که به اکیپ دوستای دورهمی ما پیوسته ...اینکه واسه ارشد اینجاست و فاند هم نداره خودش یه عالمه مشکل اقتصادی براش آورده.اینکه زبان این مردم رو هم درست نمیدونه, احتمال کار پیدا کردنش رو
خیانتـــــــ
-
تاریخ: 1399/2/4 ساعت: 6:09
گاه نگاهم از پسِ شیشه ی پنجره به صورتم می افتد و گاه میرود کمی دورتر , به خیابانِ غرق در باران ...به زنی خیس در پیاده رو با دو سگ بزرگ در دستانش.لای انگشتانم را با سیگاری پُر میکنم تا مرا از آنچه که
تـئوری سه قدم فاصـله ....
-
تاریخ: 1399/2/4 ساعت: 6:09
می خواستم چشم های تـو را ببوسمتـو نبودی , بـاران بودرو به آسمانِ بلندِ پُـر گفتگو گفتم :تـو ندیدیش ؟! و چیزی , صداییصدایی شبیه صدای آدمی آمدگفت : نامش را بگو تا جست و جو کنیم نفهمیدم چه شد که بازیک هو
میان آغوشت گم میشوم ....
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
یه معضلی که همیشه توی آشپزخونه هاشون هست , اینه که کابینت ها به طور غیر متعارف زیادی بالا قرار دارن ...درسته که به طور میانگین مردم اینجا قد بلند هستن , اما بازم کابینت ها زیادی بالاست , و من واقعا نم
انتخابات , ما هیچ ما نگاه ...
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
دختر خاله کوچیکه, پدرش خیلی کاره ای نیست , یعنی در مقایسه با اینکه بگی نماینده مجلسه یا مثلا معاون فلانیه یا غیره , می تونم بگم که هیچ به حساب میاد و در اون حد و اندازه ها نیست. همین ماه پیش دختر خال
اولین برداشت
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
به نام خدایی که جهان را، مردم را و ادیان را گوناگون و زیبا آفرید... می گویند :" با افرادی دوست شو که همسن تو نیستند، با افرادی هم صحبت شو که زبان مادریشان با تو یکی نیست و افرادی را بشناس که طبقه اجت
بانوی رحمت
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
photo by me زندگی فهم نفهمیدن هاستآسمان , نور , خدا , عشـــق , ســعادتبا ماست.در نبندیم به نـــوردر نبندیم به آرامــش پُر مــهر نسیمزندگی رسم پذیرایی از تقدیر است. پی نوشت:بعد از اتمام اجراهای امروز
پراکنده نویسی
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
* تقریبا یک سوم جمعیت کشور مالزی رو چینی ها تشکیل میدن , با اینکه این چینی ها ساکنین مالزی هستن و مهاجر و توریست نیستن که از چین اومده باشن , اما باز چشمم به هر چینی که می افته , ناخودآگاه ازشون می تر
معبد Sri Mahamariamman
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
کفشهامون رو در می آوریم تا مثل خودشان به معبد هندو بی احترامی نکرده باشیم !به تماشای آیین مذهبی و فرهنگی هندو ها نشستیم ... روحانی معبد مرا که محو دیدن آیینشان بودم با اشاره دست فرا خواند،روبه رویش که
نژاد پرستی , چند برداشت آزاد
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
پرده اول :چند ماه پیش توو صف یه بازی توو مرکز خرید با حامد ایستاده بودم, یه پدر همراه پسرش جلوی ما توو صف بودن که باب صحبت رو باهامون باز کردن , لهجه ی کاملا انگلیسیشون بهم می فهمونه که باید توریست با
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت , ای ماه ....
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
در اتاق کوچکم ساز را اینبار نه برای درس و مشق که برای دل به دست میگیرم ,از اینجا به بعد قصه ی زمان و مکان وجود ندارد ... صدایم میکنی , " تو از چیه من خوشت اومد که بالاخره راضی شدی زنم بشی؟یادته چقدر
نامی از تو نخواهم برد ....
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 17:32
یک روز سطری از این شعرمثل سوت قطاری از کنار گوشت عبور میکند.واژه ها برایت دست تکان می دهند.خاطره ها ,مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوندو فکر میکنیچرا نبض این شعر برای تو این قدر تند می زند ؟ نگاه می
در سرزمین ضامن آهو
-
تاریخ: 1398/10/21 ساعت: 3:36
شب که شد ماشین رو برداشت و با هم رفتیم خیابون گردی !میشه گفت عروس یه شهر دیگه شدن لذت های خودش رو هم داره !!مثلا وقتی تو به شهر و فرهنگ اون منطقه شناختی نداری و آقای همسر با آب و تاب برات زادگاهش رو ت
خاکِ خوب
-
تاریخ: 1398/10/21 ساعت: 3:36
اصرار دارن که فقط دو تایی بریم حرم , و تا چشممون به ضریح می افته ، حاجت بخوایم.من واسه خودم حاجتی ندارم , بهشون گفتم ...اونا التماس دعا دارن ؛ دختر سادات پس برو و اون لحظه , ما رو یاد کن ... واسه ود
هوای حوصله ام ابریست ....
-
تاریخ: 1398/10/21 ساعت: 3:36
* امروز هردویشان مرا که می بینند به تمسخر شروع به سینه زدن میکنن , و با جمله ی "سردارتان هم که رفت" لبخندشان را بدرقه ام کردند ... آخ , بابا !دنیا چه بی رحم است ....و زبانی که زخم می زند از دشنه تیزتر
درخواست بی شرمانه :)
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 5:09
میگه : " داداش تو هم با ما بیا بریم مشهد , عروس خانوم چند روز بعد با خانواده اش واسه جشن بیاد .. اما تو بیا زودتر با ما بریم ...مثل قدیما باز دور هم جمع بشیم ... دیگه این فرصت اینجوری به دست نمیادا.ما
روزمرگی هایم
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 5:09
* خانواده حامد بالاخره از شهر ما دل کندن و برگشتن شهرشون.. * امروز رفتیم با حامد چند تا خیابون که لباس مجلسی داره , یه مدل پرنسسی مثل لباسای نامزدی انتخاب کرد که واسه جشن دوم بپوشم .. مدل لباس رو همسر
یه حس خوب
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 5:09
photo by me
آرایشگاه
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
خسته شدم از بس با ارایشگاههای مختلف چک و چونه زدم ..اسم عروس رو که میارم ، قیمت آرایشگاههایِ معروف یه هو چند برابر میشه !!یک پکیج میدن دستم که از چند روز قبلِ عروسی برنامه برام دارن, با یک قیمت بالا.
مسافر من
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
هواپیمایت به زمین نشست.و تو نمیدانی چقــــدررر آرزوی دیدنت را داشتم ... همه ایستاده اند ... و من ۸ ماه پیش را به یاد می آورم ، همان روزی که تو تنها در فرودگاهِ مقصد منتظر آمدنم ایستاده بودی، با دو دست