اولین شب رسمیِ زندگیمان !!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
با لباسِ عروس روی لبه ی تختِ هتل می نشینم و نظاره گر حامدی میشوم که در حال بستن درب ورودی اتاقِ هتل است. و این بستنِ در , برای من معانیِ زیادی دارد ،پایان تمام مسئولیت هایی که به عهده گرفتم ..پایان اس
خانه ی دوست کجاست؟!!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
بعضی آدم ها را نمیشود داشتفقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشتبعضی آدم ها اصلا برای این نیستندکه برای تو باشند یا تو برای آن ها ...اصلا به آخرش فکر نمیکنیآنها برای اینند که دوستشان بداری !آن هم نه دوست
عمه خانوم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
روز بستن قرداد به مدیر تالار گفتم که من ۱۵۰ تا مهمان دارم ، و میخوام که غذاها به صورت سلف سرویس باشهمدیر گفت توی سلف سرویس، واسه ما تعداد دقیق مهمان مهم نیست ، چون هر چقدر که روی میزها دیسِ غذا خالی ب
ماشین عروس نگو .. !!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
شب عروسی از پله های تالار که پایین میام ، مدیر تالار صدا میزند که عروس بیاید و قراداد را امضا کند و حساب کتاب نهایی انجام شود !!!وارد اتاقش میشوم و از اینکه مجبورم با لباس عروس ، برگه ی قرار داد را هی
مادر شوهر , لطفا بدون دلیل آدم خوبی باش !
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
* دیشب پا گشایی دعوت شدم ، شام سلف سرویس بود ... واسه غذا که تعارف کردن ، من و خانومای دیگه بلند نشدیم که اول آقایون برن سر میز بکشن بیان کنار ، بعد خانوما برن ..حامد رفت و از همه چی واسه من کشید و د
لیست خرید آرزوها
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:38
میگه " من تو رو میشناسم , هر چی پول از فروردین توو حسابات جمع شده روز آخری می بری میدی محک. "بعد با شیطنت یه کاغذ رو میده دستم و میگه " میشه یه نگاه به این لیست خریدِ آرزوهای خواهر بی نوا و فقیرت بندا
این شبها یاد من باشد ...
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:50
گاهی حرفهای مادر چنان پریشانم می کند که انرژیِ انجام ادامه ی کارها از دستم میرود.درست مثل همین امروز که به جای دنبال کارت عروسی رفتن ، ماندم در خانه .مثل حالا که نشسته ام و لپ تاپ را باز کرده ام تا کم
اندر احوالات این روزها (2)
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 18:50
* دیشب زن پسر خاله اعلام امادگی کرد که لباس عروسش را به دختر سادات قرض میدهد.خوشحال شدم .. به به چه لباس عروسی ... پر از گلهای رز برجسته * امروز برای شب عروسی یک هتل رزرو کردمپدر اصرار داشت که این کار
تِرزا
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:57
از صبح واسه کارای عروسی میزنم بیرون و تا شب درگیر میشم ... ناهار هم نمیرسم بخورم ... دلم میخواد وقتی شب میرسم خونه , برم یه دوش بگیرم و دراز بکشم رو تخت و به سقف خیره بشم ...دلم میخواد به بقیه بگم که
دلم بهانه ی تو را دارد ....
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:57
دلتنگی ,شبی است که بی چشـم های زیتونی تـو صبح می شود.باور نمیکنی؟دلتنگیِ آغوشت .... رهایم نمیکند * رسـواترین شدم که نزدیک ترین راه بود به تــو.
مدیریت جامع زمان
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
اگه این کتابایی که من خوندم سر بزنگاه به دردم نخوره , پس چه فایده از اون همه وقتی که گذاشتم براشون!ذهنم درگیر مدیریت زمان توی زندگی متاهلیه .. یاد کتاب" مدیریت جامع زمان" افتادم که خونده بودمش و با ج
بهت قول میدم , سخت نیست.
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
" میدونستی کنار حقی که به گردنمه , مسئولیتم در قبال تو بیشتره ؟ تو ساداتی , و این مسئولیت منو سنگین تر میکنه .... اگه تو از من ناراحت بشی یا برنجونمت , جواب مادر سادات رو چی بدم ؟ بهم قول بده که هر وقت از دستم رنجیدی زود بهم بگی و حتما فرصت جبرانش رو هم بهم بدی " پی نوشت:بهش قول دادم ؛ خدایا من مستح...
اقتصاددان خانه ی ما :)
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
برنجامون سر شله زرد تموم شد و امروز مجبور شدیم 5 کیلو برنج بخریم که شد 30 یوروحامد میگه اقتصادیش اینه که وقتی توو فروشگاه برنج 14 یورویی هست , اونو بخریم, نه 30 یوروییاما من دلم درد میگیره برنج هندی ی
آمد بهارِ جان ها ای شاخِ تر به رقص آ
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
- بیا رقص والس رو تمرین کنیم , یه رقص دو نفره واسه روز عروسی.+ میخوای بگن که دو روزه غربی شدن ؟- " نه خب , چون متفاوت بود پیشنهادش رو دادم , .. باشه پس یه آهنگ ایرانیِ آروم." * جوری با تعجب نگام کرد و
Hallowmas
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
شبای هالوین جز دردسر چیزی واسه من نداشته هیچ وقت ...طبق هر شب رفتیم کنار رود که پیاده روی کنیم .. من آدم ترسویی هستم, سر همین مسئله حس خوبی نداشتم که برم بیرون .. حتی تلویزیون هم فیلم های خیلی ترسناک
بانوی موسیقی و گل
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
سرش توو لپ تاپ و هد ست توو گوشش بود که چایی رو براش گذاشتم رو میز ..چشمای خیسش رو که دیدم ترسیدم و سریع سرم رو به سمت صفحه نمایش بردم که ببینم چی می بینه که به خاطرش حالش اینجوری شده یه کلیپ درست کرده
اینجا تهران است , صدای جمهوری اسلامی ایران
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
چمدون رو روی ریل میذارم تا مسئول فرودگاه اسکن کنه , با تعجب و غُر میگه آخه چرا انقدر ادکلن آوردی شما ؟من همین طور که چمدونم رو برمیدارم , گیجِ حرفش میشم که یعنی چی؟!که البته کارهای خروج از فرودگاه , ح
یا هو ....
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
میگه " یه روز داداشت عاشق شد و گفت دختر فلانی رو میخوام .. دختره هم اینو فهمید و پشت چشم نازک کرد واسه ما ، زمین و زمان رو براش فراهم کردیم تا بله رو گفتاون روز به خودم گفتم اشکال نداره ، منم دختر دار
من راه خانه ام را گم کرده ام ...
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
* بقیه ی پول کرایه تاکسی رو پس میگیری , بی هوا به راننده میگی thank youدو تا مسافر داره , و تو خجالت می کشی ..... * دیروز هم که یکی از فامیل های دور , لهجه دار شدن و کش دار ادا کردن کلماتت را دست ا
اندر احوالات این روزها
-
تاریخ: 1398/9/2 ساعت: 11:26
* هر روز زنگ میزنه و از کارها می پرسه ، منم هر بار کمتر از روز قبل بهش اطلاعات میدم یعنی تصمیم گرفتم کلا عروسی رو براش سورپرایز کنم !! تا حالا نشنیده بودم یه بانویی بخواد با پول داماد ، عروسی رو واسه