تجربه ی شخصی ...
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
* توی سالهای گذشته وقتای ناراحتی , انقدر توی ذهنم سیگار کشیده بودم که وقتی چند شب پیش تجربه اش کردم اصلا برام کار خاصی نبود ! مثل این بود که یه کار روتین رو دارم انجام میدم , نه حس بدی داشتم و نه حتی
این آخرین باره ....
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
امروز انقدر با هم در مورد ازدواج حرف زدیم و سعی کردیم استدلالهای همو بشنویم که مغز درد گرفتم.... یه عالمه حرفــــــ و کلنجار رفتن با علم منطق !! ... حرفا پر از گزاره های شرطیِ p آنگاه نتیجه میدهد q ر
برای حالِ دلم , کمی غزل لطفا ....
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
دقیقا از روز اول بهمن اینجا هر روز داره برف می باره ... گاهی دما به منفی 12 درجه میرسه ... یه سرمایی توی وجودمه که بیرون نمیره از تنم..من یه بانو ام , دلم میخواد گاهی توی این هوا توی تختم بمونم و پامو
کعبه ی دل
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
تا از ديـــار هستى، در نيستى خزيديم از هــــر چه غير دلبر، از جان و دل بريديمبا كــــاروان بگوييد: از راه كعبــه برگرد ما يار را به مستى، بيــرون خانه ديديملبّيك از چــه گوييد، اى رهروان غافل ؟
چرا ما انقدر بی حالیم ؟ :)))
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
- آرایش بلد نیستم , یه وقتِ آرایشگاه بگیرم واسه روز محرمیت؟؟- نه بابا !! سادگیت دل منو بُـرده !!!!! ................- یه کافی شاپ رزرو کنم بانو ؛ که حالا بچه ها رو دعوت کنیم واسه بعد محرمیت, دور هم با
H.R
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شبــــــ قدر که این تازه براتم دادند بعد
آهای عروسک جون
-
تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
* تمام بچه های شب یلدا رو توی 17 متر سوئیتش دعوت کرده بود , به منم از این مهمونی چیزی نگفته, جز اینکه " ساعت 5 عصر بیا خونم بانو " !!* زنگو که زدم هاج و واج به جمعیت داخل خونه و دست زدن های بچه ها خیر
یلدایِ غربت نشینان
-
تاریخ: 1397/10/4 ساعت: 9:08
بمـان که فلسفه ی این شب دراز این است که یکــ دقیقه تـــو را بیشـــتر نــگاهــ کنم امشب خونه ی یکی از دوستای حامد دعوت شدم که قبلا واسه دعای عرفه خونشون رفته بودم. همون بچه های روز عرفه همه بودن ،، ت
خسته ام از بیداری ....
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
خستم از اینکه همش باید 3 نصف شب بیدار بشم و مشغول پختن ناهار واسه سرِ کار فردام بشم... خستم از اینکه بعدش باید 4 صبح بشینم درسام رو بخونم چون میدونم تا شبش درگیر کلاس و کارم.. استرس دارم از اینکه میدو
یادمان باشد ....
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
یادمان , باشد , فردا حتما, نـاز گل را بکشیم حق به شب بو بدهیم و نخندیم دگر به ترکهای دل هر گلدان ! و به انگشت نخی خواهیم بست , تا فراموش نگردد فردا زندگی شیرین است! زندگی باید کرد ..... " فروغ " یاد م
عـــقل و عــــشق
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
حامد راحت از تصمیمش گفت و داره سعی میکنه با منطق خودش، منو قانع کنه که انتخابش در مورد ازدواج با من درسته... اما من دارم یه انرژی مضاعف میذارم تا از خودم و حامد علاقم رو پنهان نگه دارم, تا بتونم عقلان
حالیش نیست
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
چرا هر چی بیشتر حرف میزنم تا واقعیت ها رو ببینه کمتر نتیجه میگیرم؟ چرا حالیش , نیست , که این بزرگ تر بودن من ، دو- سه سال نیست , که قابل اغماض باشه؟ چرا حرفامون توی حلقه ی تکرارِ بینهایت ( ; ; ) for افتاد
صدام بزن پیش همه ...
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
فاصله میگیری ازم , اما نمی تونی بری ... چشمات می گن عاشقی , چرا نمی تونی بگی؟ * آخه پسر خوب؛ این همه علاقه رو کجای دلت جا داده بودی که من نفهمیدم؟؟ . . منو ببخش چشم زیتونی , ببخش که تمام خلافِ موسیق
شهری در کنار رود ...
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
امروز داشتم توی پیاده رو میرفتم که ظاهر دو تا پسر - تقریبا 28 ساله - توجه ام رو جلب کرد. از ماشینشون که پیاده شدن ,خنده کنان به سمت دستگاه ATM رفتن .. هر دو تا شون به جز یه شلوارک جین تا روی زانو و یه
اولتیماتوم :(
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
یا باور داری که کنار هم خوشحالیم و دست بر میداری از این تعصبات سِنی و ازدواج می کنیم, یا شک داری و فرصتِ به یقین رسیدن رو بهت میدم.. محرم بشیم .. با تمام شروطی که ضمنش بذاری , قبول میکنم .. این مدت ف
دنیای بعد از تو مرا ....
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
میگه " تمام نبودنت رو با درس خوندن شدید پر میکنم, انقدر که فرصت نکنم به هیچ چیز و هیچ کس فکر کنم. " نگاش کردم ؛ و باز هم سکوت لعنتیهِ همیشگیم ... دلم نخواست که بدونه منم یکی هستم مثل خودش. فقط مان
فرهنگ روسی
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
یه کافی شاپ دنج پیدا کردم که خیلی باحاله ... قسمت برداشتن نونش هم رایگانه , به هر تعداد که بخوای. یه پسر روس چند تا نون رو گرم کرد و رفت نشست سر میزش. بعدش یه دختره رفت نونای تست رو گذاشت توی دستگاه گ
گزینه ی سه
-
تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:11
تا آخر عمــــر درگیر مـــن خواهی بود و تظاهر میکنی که نیستی. مقایسه تـو را از پا در خواهد آورد. مــن می دانم به کجای قلـــبت شلیک کرده ام. تـــو دیگــر خوبــــ نخواهی شد. " افشین یداللهی " من ,بد
این مردم خندیدن نمی دانند !
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:00
امشب با خانواده تصویری صحبت میکردم , یه سری حرف میزدن که خودشون می مربوط به خندیدن حرف د , اما من فقط نگاهشون میکردم. یعنی بنده های خدا میگفتن که من بخندم .. اما از نظر من خنده دار نبود و خندم نمیگرفت. مامان میگه چ
debug :)
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:00
قسمت مربوط به خودم رو شب قبل تحویل دادم و کل کار رو هم با بچه ها اجرا گرفتیم , همه خوشحال رفتیم خونه! حالا صبح زنگ زده مدیر که بیا برنامه بالا نمیاد ... ................... من : کجای برنامه ایراد داش