خرید بک لینک
پسرای فامیل همسر، توو کانال خانوادگی در مورد مهریه بالا به هم تلنگر میزنن که نباید زیر بارش برن ، حامد هم با شوخی حرفشون رو تایید میکنه و میگه همینه که من هر روز خانومم رو سلام فرمانده خطاب میکنم! ..می بینم راست میگه ، نقطه مقابل من که آدم شبم و صبحا خوابم ! اونه که صبحای زود بیداره .. که بره پارک بدوئه ، بعدش بربری میخره و صبحونه رو آماده میکنه ... اونه که با ریتم سلام فرمانده گویان وارد اتاق خواب میشه تا منو بیدار کنه.وقتی راجع به این قسمت حرفاش درست میگه ، چرا حالا اون ترسی رو که توی حرفش بود رو شوخی بگیرم ؟!این چندمین باره که این جمله رو به نوعی از دهنش میشنومیه بار دیگه هم قیمت سکه ها رو حساب کتاب کرد و آخرش با خنده گفت خانوم منو نندازی زندان ، من تا آخر عمرمم انقدر پول در نمیارم!همین شوخی های ساده مثل خوره می افته به جونم ... نکنه مهریه ام نگرانی توو دلش انداخته ؟توو اون سن و سال ، مثل دختر بچه ها پی تن صدای آرومش ، قدش و رنگ چشماش رفتم ، عاشقش شدم... پی درونگرا بودن و ساکت بودنش رفتم ، پی جدی بودنش.هر چی هم جلوتر رفتم به چشمم زیباتر شد، درست مثل اخلاق مثل ماهشاما اون چی ؟ نکنه اینکه ازش بزرگترم ، اینکه بچه دار نمیشم ، یا اینکه نصفِ نصف اونم مقاله و رشد علمی نکردم ، باعث بشه دلزده بشه ازم ؟ نکنه ترس از مهریه ام مجبورش کنه بمونه پیش من؟؟؟مسخره به نظر میاد ، اما من حتی از فکر اینکه نکنه ترسی از جانب من به دلش بیفته ، دلم هوری می ریزه و حس میکنم گناه داره.من تمام تخم مرغ هام رو توو سبد عشق گذاشتم ، و دو دستی دادم دستش.اما واقعا دلم نمیخواد هیچ چیز جز عشق حامد رو کنار من نگه داره..کاری که به هیچ زنی توصیه اش نمیکنم رو خودم انجام دادم. ... رفتم محضر خونه تا تمام مهریه ام رو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 1 شهريور 1403 ساعت: 2:35

اینجا بیمارستان لاله است ، و نیمه شبه ...من روی تختِ همراه نشسته ام و به لپ تاپم که برای ادامه کار روشنش کردم زل میزنم.. پروژه پیش نمی ره.این اولین تجربه بارانا از حضور در بیمارستان هستش ، اولین شبِ بعد از عمل.دلم میخواست اتاق رو براش پر از بادکنک کنم ، که شاید کمی از ترس هاش کم بشه ... مسئولین بخش قبول نکردنلج کردم و تمام اتاق رو از عروسکهاش که یواشکی و به مرور آوردم ، پر کردم !.بخش ایستگاه پرستاری چسبیده به اتاق ماست و صدای حرف زدن های بی وقفه شون نمیگذاره که روی کارم تمرکز کنم ...امروز بدون استثنا هیچکدومشون ابایی نداشتن که جلوی مریض ها ، از مهاجرت ، ویزا ، زبان خوندن و رفتن از ایران نگن ...یه جوری هر کدومشون در مرحله ای از رفتن هستن ، که من یکباره ترس برم داشت.دلم میخواست به سوگند نامه ای که خوندن قسم شون بدم که اینطوری مردم کشورشون رو ترک نکنن ...دلم میخواست کسی بودم و می تونستم حال کشورم رو جوری خوب کنم که این همه آدم، دغدغه مند رفتن نشن..درست شدن کارای حامد و فیکس شدن بلیط پروازش میاد جلوی نظرم ... یه حس شدید دلتنگی از روزای تنهایی، که نیومده از همین حالا داره حالم رو بد میکنه ...دلم نمیخواد به چیزای منفی فکر کنم ... حداقل امشب که بر بالین بارانا نشستم.دلم میخواد به روزای روشن و خوب فکر کنم ... مثلا به این فکر کنم که دیگه بارانا مجبور نیست شبها موقع خواب دهنش رو باز بذاره تا نفس بکشه ، یا از خشکی گلو هی از خواب بپره ...دختر کوچولو لوزه اش رو عمل کرد تا بتونه یه خواب راحت رو از این به بعد تجربه کنه ......من بدون روتوش:مامان میگه تلویزیون یه برنامه نشون داده از حضانت فرزند ، که هر کی بچه میخواد بیاد !میگه برو یه پسر هم بیار !!این همون مامانی بود که به شدت با حضانت باراناادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 14:25

نه بی برنامه روزگار گذروندن کار عاقلانه ایه ، و نه چند تا هندونه رو با دو دست برداشتن و شلوغ کردن دورمون ...درسته که میشه همین جور الله بختکی کج دار و مریز زندگی کرد، اما من هیچ آدم موفقی رو ندیدم که با این افراط و تفریط ها به جای قابل قبولی رسیده باشه!یک ماه آزمایشی تصمیم گرفتم غیر ضروری های زندگیم ، یا به قولی اولویت های دست چندم رو خط بزنم و بچسبم به اون سر تیتر برنامه هام..هر راهی که برای کسب درآمد بلد بودم رو لیست کردم و اولویت دادم بهش .. و حالا نکاتی که باید از این تجربه یک ماهه ثبت کنم :* فهمیدم که من آدم تدریس نیستم !هم از این جهت که ساعتی 140 تومنِ آموزشگاهی ( بدون در نظر گرفتن مالیات و حق بیمه ) ، درآمدی نیست که من بتونم باهاش از عهده مخارج زندگی بر بیام و کنارش پس اندازی جور کنم ( آموزش واقعا توی ایران ارزونه) ...هم اینکه واقعا متوجه شدم من آدم تعامل با این همه شاگرد نیستم ؛ و سر و کله زدن با حرفای گاها غیر منطقی و طلبکارانه ی والدینشون هم ، از حوصله ی من خارجه.* به جاش آدمِ ساعتها پشت میز کامپیوتر نشستن و روی جزئیات کدها دقیق شدنم ، تحلیل کردن و بهینه کردن الگوریتم ها ... سکوت و شب و یه اتاق مختص به خودم ، که ترجیحا میزم رو کنار پنجره اش بگذارم! :)* با برنامه زندگی کردن خیلی خوبه ، یعنی به همون اندازه که تو به خودت سخت میگیری که چارچوب برنامه هات رو تغییر ندی و مصمم به اجرا باشی، به همون اندازه عزت نفس پیدا میکنی و قوی تر میشی و جلو می افتی..* درآمد این ماهم تقریبا 60 تومن شد ، با اینکه تدریس ها بیشتر وقتم رو گرفت ، اما بخش اعظم این درآمد مربوط شد به پروژه ها و برنامه نویسی هایی که دور کاری بودن و توو خونه انجامشون دادم ..* متوجه شدم که دو موضوع " تفریحات مورد علادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: جمعه 8 تير 1403 ساعت: 15:34

- این نی های شیر ، چنده ری را ؟+ روش نوشته 90 تومن .- اوفففف چقدر گرون ... یعنی با پولش چند تا کیک درنا میشه خرید؟+ قرار ما چی بود ؟ که شما به قیمت هیچ چیزی کار نداشته باشی ... اگه میخوای بَرش دار.- اوفففف خیلی گرونه حتما ، خارجیه مگه نه ؟ ... اوووف گرونه گرونه بَرش نمیدارم ... تو پولات تموم میشه....از همون روزِ اول که اومد ، وارد هر مغازه ای که شد ، یا هر چیزی که دلش خواست ، سریع قیمتش رو ازم پرسید ... و بعد مقایسه ی قیمت اون با تعدادِ کیکهای درنایی که میشه با اون پول خرید ....آخرشم همیشه گذاشت سر جاش و گفت این گرونه ، من نمی تونم بَرش دارم.+ کیک درنایی که توو خونه شبه پدری عصرانه ی روزانه شون بود ، معنیِ اون خوراکی رو میده که ارزونه و قابل خریدن و خوردن....پی نوشت :* ممکنه تو بتونی فقر رو از ظاهر کسی پاک کنی ، اما اینکه چقدر زمان می بره تا فقر از ذهن آدما پاک بشه ، الله اعلم* اینکه من هر سری بهش یادآور میشم " تو فقط هر چی توو مغازه میخوای رو بردار و به پولش فکر نکن "، قطعا عبارت درستی نیست و از نظر تربیت کودک می تونه بعدا برام مشکل ساز بشه .. اما واقعا هیچ ایده ای فعلا ندارم ... یا شایدم فعلا این برام از همه مهمتر که انقدر شدید به پول فکر نکنه و انقدر دوست داشتنی هاش رو به خاطر پول زمین نذاره ...* پارسال با ملکه رفته بودن کیک بخرن واسه تولدم ، گفته بود اگه بخوایم شمعِ عدد بخریم باید دو تا شمع بگیریم .. علامت سوال بخریم که یه پولِ شمع بدیم !و اینجوری شد که تولدم با شمعِ علامت سوال روی کیک برگزار شد !...من بدون روتوش:هر چی از سنم بیشتر میگذره ، بیشتر پی می برم که این دنیا کامـلا بر مدار بی عدالتی می چرخه ، البته به جز در مرگ...که همه از اون یکسان بهره می برند ! + نوشته شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 23:13

امشب سکوتی سنگین حکمفرمای جمع سه نفره ی خانه ی ما شده بود ؛ سایه سنگینِ تاخیری که در ویزای حامد پیش اومده .. و این سکوت هم شاید اون سنگینی رو بیشتر به رخ می کشید.شاید هر کدوممون توو این سکوت ، عالمی رو می کاوید.،..تصور کن حال و روز موسی را ، وقتی که مامور فرعون رو کُشد و از ترس فرار کرد ؛ دیگه نه امنیت داشت و نه پولی ...ماجرایی که در سوره قصص به آیه 23 میرسه ، اونجا که موسی به دو دختر جوان بر میخوره که به گوسفندانشون اجازه ی آب خوردن نمی دادند ، موسی دلیلش رو می پرسه و اونها میگن که ترس از این دارند که مالشون با گوسفندان چوپانان دیگه قاطی بشه ..موسی بدون توقع و چشم داشت به اونها کمک میکنه تا گوسفندانشون آب بخورنددر آیه 24 هستش که ادب دعا کردن به ما آموخته میشه :... فقال " ربِ انّی لِما اَنزَلتَ اِلیّ مِن خَیر فَقیر "" پروردگارا من به هر خیری که به سویم بفرستی سخت نیازمندم "..میدونی این که آدم به جایی برسه که بدون توقع ، به دیگران کمک کنه و فقیر به خیر از سمت خالق خودش باشه ، یعنی چی ؟خیری که برای موسی پیش اومد اولینش امنیت بود که توی آیه بعدیش بهش اشاره میشه ... دوم بهش همسری داده میشه ، اونم چه همسری ! ..که طبق آیه 21 سوره روم ، همسری که باهاش انس بگیره و موسی مهربونی رو تجربه کنه !سوم بهش کار داده میشه ... چهارم بهش خونه داده میشه.و قران دو بار دیگه هم با داستانهای مشابهی سعی کرده راه رو به ما نشون بده .... سوره انبیا آیه 83اونجا که ایوب نبی بیمار میشه و اموالش رو از دست میده ، توو این شرایط باز نوع درخواستش از خالق قابل تامل ه " مرا آسیب سختی رسیده و تو از همه مهربانان عالم ، مهربان تری"به سوره یوسف و داستانش هم که می رسیم ، باز به همین صورت ه ...توو آیه 33 سوره یوسف هم ، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 14:43

ما چون ز دری پای کشیدیم'>کشیدیم کشیدیمامید ز هر کـس که بـریدیم ، بـریدیم.دلــ نیست کبوتر که چو برخاست نشینداز گوشه ی بامــی که پـریدیم ، پـریدیم.رم دادن صـید خود از آغاز غلط بودحالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم.کوی تو که باغ ارم روضه خلد استانگار که دیدیم ندیدیم ، ندیدیم.سد باغ بهار است و صلای گل و گلشنگر مـیوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم.سر تا به قدم تیغ دعاییم و تو غافلــــــهان واقف دم باش رسیدیم ، رسیدیم.وحشی سبب دوری و این قسم سخن هاآن نیست که ما هم نشنیدیم ، شـنیدیم !...پی نوشت :کوی تو که باغ ارم روضه خلد است !با اینکه هنوز بر سر پیمان خود برای دیدن یک فیلم در هفته مانده ام ، اما حقیقت این است که شعر برایم چیز دیگری ست ، هارمونی ای برای بیان ... من شعر را فراتر از سینما یافتم ، آنجا که مفهومی در چند خط می گنجد و برای بیانش دو ساعت فیلم ، شاید ناتوان .... + نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت &nbsp توسط ری را  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: جمعه 21 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:06

مستــــِ عشقــــ را دوست داشتم ، چرا که داستان فیلم به ارتباط عارفانه ی شمس و مولانا برمی گشت ؛آنجا که بی تعلقیِ ماهی وار ، و کنار گذاشتن وابستگی ها را به مولانا گوشزد می کرد، تطهیر باطن .. همان گذشتن از منّیت فردی در راه دلدادگی به معشوق.اصلا عاشق جز تمامِ دلش چه دارد که نثارِ معشوق کند؟ جز تسلیم.در این تسلیم است که شمس فنجان ذهنِ مولانا را بیرون می ریزد ، و از آب حکمت او را سرشار می کند.و من چقدر تشنه ی همین تلنگرها بودم.....اگر نه داستان چیزی فراتر از دانسته هایم از دیدار این دو عارف را بیان نکرد ، و حتی از کتابش کمی خلاصه تر.با تمام این اوصاف به پهنای صورت اشک ریختم و در پایان فیلم موقع روشنایی ، از قرمزی چشمانم جلوی دیگران معذب شدم....من بدون روتوش :دختر خانه که بودم پدر همیشه پز این را میداد که دخترش شبیه هنرپیشه های هندیست!.. اما من فکر میکنم که بیشترین شباهت برمیگردد به همین گریه ها !! ... اینکه با هر بهانه ای و در کسری از ثانیه اشک سرازیر !حالا مولانا و داستانِ بی قراری هایش و سماع ش که جای خود دارد .... + نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت &nbsp توسط ری را  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: جمعه 21 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:06

روز دیگری را گذاشتیم برای قدم زدن در محله ی تاریخی " فهادان " ...شاید بتوان گفت که دیدنی ترین بخش یزد هم ، همین محله بود ... دو جین بنای تاریخی که در کوچه پس کوچه های سقف دار این محله ، ورقی از کتاب تاریخِ دوران قاجار را برایت مرور می کند.کوچه های طاق دار و باریکی که ، راهی جز آشتی کنان برای مردمان دورانش باقی نمی گذاشت!حس خوبی داشت اینکه تو ندانی در پس هر پیچ و خم کوچه قرار است چه چیزی دلت را ببرد ... خانه تاریخی لاری ها ؟ آب انبارها ؟ کافه های پشت بام دار ؟ که از دالان های باریکشان بالا بروی و دلت غنج برود برای دیدن یک تصویر پانورامای محله فهادان ؟ یا مثلا مسجد جامع ؟ آسیاب آبی کوشک نو؟ یا مدرسه ی ضیائیه که گاهی زندان اسکندر نامیده می شد؟نوشتم مدرسه ضیائیه !اینجا که رسیدیم دلم گرفت. فضایی بی روح با سیاهچاله ای در وسط حیاط ... می گفتند بچه های درس نخوان را به داخلش می انداختند!راهنمای ضیائیه فضای مکتبخانه را نشانمان داد ، می گفت در سفری که حافظ به یزد داشت ، مدتی کوتاه در این مدرسه نیز درس می خوانده ..آن بیت شعرِ حضرت حافظ ، باز بر دلگیریم از آن فضا افزود :دلم از وحشت زندان سکندر بگرفترخت بر بندم و تا مُلک سلیمان بروم ...پی نوشت:پر بیراه نیست اگر بنویسم که بعد از سفر به یزد ، حالا دیگر قنات و قناعت برایم معنای عمیق تری پیدا کرده است .. یزد شهر آب انبارها و غنیمت آب.شهری که عناصر چهارگانه حیات را به بهترین شکل در آغوش گرفته است ؛ شهری که آب را قناعت کرد ، باد را در بادگیرهایش مهار کرد ، آتش را مقدس شمرد و از خاک ، اولین شهر خشتی جهان را بنا کرد ...من بدون روتوش:بهش میگم توی خونه لاری ها که رفتیم ، طرف از تجّار ادویه دوران قاجار بوده و شخص پولداری به حساب می اومده ، یه آب انباادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:43

سر صبح میخواد بره بیرون ، توو خواب و بیداری هی ازم می پرسه پیرهنم کجاست ، جوارابم کوشبا یه لحن عصبی از سرِ بد خواب شدنم ، یه جواب کوتاهی بهش میدم که " فلان جاست دیگه " ....میاد می بوسه و با خنده میگه " ععه تو بد اخلاقی هم بلد بودی !؟ "توو همون خواب و بیداری گوشهام ذوق مرگ میشه از حرفی که شنیده .... از اینکه ببین چقدر همیشه باهاش خوب رفتار میکنم که این یه بار لحن عصبیم به خنده اش انداخته ! .....یکی دو ساعت بعد ، وقتی کامل خواب از سرم پریده ، ذوق مرگی هم از سرم می پرهگریه ام میگیره از اینکه چطور بی رحمانه به فکرم خطور کرده اونی که این وسط خوبه منم !گریه ام میگیره چون خوب میدونم اونی که بهم زندگی عاشقانه داده در قدم اول ، حامد ه ... کسی که گذاشته کنارش احساس خوشبختی کنم، اونه .خوش رفتاری های منم مسببی نداره جز آرامشی که اون به زندگی من تزریق کرده.یاد شب قبل می افتم ....از خونه دوست دوران تحصیلش برگشته بود ، از کیفش چیزی رو توو مشتش گذاشت و اومد توو آشپزخونه :" خونه دوستم گوجه سبز آوردن ، دو تا دونه خوردم ، یاد تو افتادم که هنوز نوبرانه گوجه سبز نخوردی ، دیگه نتونستم بخورم ! ، سهمم رو برداشتم واسه تو " .. بعد مشتش رو که 4 تا گوجه سبز توشه جلوم باز میکنه.و من خوشمزه ترین گوجه سبز عمرم رو میخورم.میدونی؟ حتی اگه دیشب یه کیلو گوجه سبز هم میخرید ، هیچ حسی بهم نمیداد ... درحالی که این کارای کوچیک و پر از عشقش، حالم رو عجیب خوب میکنه.چطور میشه با این پسر خوش اخلاق نبود ؟؟؟؟....من بدون روتوش:مامان همیشه میوه های نوبرونه رو دوست داشته ؛ اما اهل بیرون و خرید کردن نبود ، یعنی اینطوری نبود که بره واسه خودش چیزی بخره ... اونقدر که وقتی نوجوون بودم یه روزیی با خودم عهد بستم وقتی بزرگ شدم و ازدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 10 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:43

زبانت را همچون طلا و نقره ات حفظ کن. ای بسا گفتن یک کلمه نعمت بزرگی را از انسان سلب کرده ، یا بلا و مصیبتی را فراهم ساخته است." نهج البلاغه - حکمت 381 "..بعد اومدن حامد هر کدوم از فامیلام که ما رو دعوت کردن ، حامد به یه بهانه ای رد کرد!میفهمیدم که درونگرایی و روزه داریش چه روحیه ی معجونی ازش ساخته !همسر درونگرای من، حوصله مهمونی رفتنای فامیلی رو نداره و ترجیح میده این روزای پایانی که اینجاست رو خونه پیش ما باشه.اما رد کردنای متوالیش می رفت که خانواده ی منو هم ناراحت کنه ..از سر دلجویی از بستگان تصمیم گرفتم خودم یه مهمونی ترتیب بدم و نزدیکان رو دعوت کنم ، یه جور مهمونیِ سلام و خداحافظی !!.بعدش فکر کردم خونه مامان مهمونی رو بگیرم که خیلی بزرگتره ..بعدترش فکر کردم چه خوب میشه که دل رو بزنم به دریا و برم آرایشگاه ، و واسه اولین بار موهام رو رنگ کنم ! ... اونم یه رنگ فانتزی، بنفش - آبی !و اینکه چی میشه اگه من و بارانا لباسای ست بپوشیم و موهامون رو هم آرایشگر درست کنه !که حتما این پکیج سورپرایز خوبی واسه حامد میشه ..از آرایشگاه که اومدم ، خانومای فامیل جمع بودن.من که متوجه نشدم ، اما گویا خاله بزرگه احساسی میشه و اشک توو چشماش جمع میشهخانوم کناری ازش می پرسه که این اشک از سر چیه ؟جواب میده " دخترمون حیف شد !! دیگه هر کی ندونه من که میدونم چه دختری نصیبتون شده !! "...پی نوشت:خاله جان ! کاش یه لحظه به حرفی که زدید فکر می کردید ... اونی که با آب و تاب بهش گفتید دخترمون حیف شد ، مادر شوهر من بودمی تونست همین یک جمله ، آغازگر جنگ جهانی سوم توو خانواده بشه ... می تونست خوشیِ حضور دورهمی مون رو تلخ کنه ... می تونست تمام برنامه ریزی های منو واسه این مهمونی خراب کنه ..می تونست ... و می تونسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:23

از روزیی که از سفر برگشتیم ، مادر و پدر همسر مهمان خونه ی کوچیک ما شدن که تا لحظه ی رفتن پسرشون ، کنارش باشن .. تا اینجای کار خیلی هم عالی!* موقع غذا درست کردن ، مادر شوهر میاد میچسبه به گاز ، یه جوری که فقط نصف فضای گاز آزاد می مونه واسه ایستادن من ... و من حتی راحت نمی تونم غذا درست کنم ... هی میگه " میخوام ببینم تهرانیا چطوری غذا درست میکنن! " ...و من کلافه ی این چسبیدن هاش به خودم ، موقع کار کردن میشم وای به اون لحظه ای که یه بخشی از غذا رو انجام بدم و ایشون توی اتاق باشن ، میان توو آشپزخونه میگن " میخواستی ازت یاد نگیرم؟" هی میگم " مادر من ، دارم یه استانبولی درست میکنم ، دیگه سیب زمینی ریختن چیه که بگم بیاید بالای سر من بایستید !! ، اونم شمایی که واقعا آشپزیتون حرف نداره. "* میگه " تو کار کردن منو قبول نداری که کاری بهم نمیدی؟ " ...آخه من که نمی تونم به مهمان خودم کار بدم ...، اما میگم " باشه شما سالاد درست کنید تا من میز ناهار رو بچینم " .. دو تا خیار پوست میکنه ، و میگه " شصتم رو نگاه کن چه قرمز شده " ...من که قرمزیی نمی بینم ، اما ایشون اصرار داره که چاقوی ما سنگینه و خسته شده دو تا خیار خرد کرده !میگم باشه خودم انجام میدم ....* شب میگه شامی ها رو من سرخ کنم ، دو تا سرخ میکنه و میگه " روغن کنجد برام بیار بریزم روی دستم ، آخه دستم سوخت."روغن کنجد توو خونه ندارم ، علی رغم اینکه اصلا دستش هم جیزی نشده ...حس میکنم بهانه است ! ... منم روغن غذا خوری آفتاب گردون میدم دستش.... چند دقیقه بعد میگه " ببین دستم چه خوب شد ، روغن کنجد معجزه میکنه"حالا اون که روغن کنجد نبود ، اما بازم تغییری توی دستش من نمی بینم !!* صبحونه میخوام تنوع بدم و امروز تخم مرغ درست کردم ، گفت که ما عادت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 22 اسفند 1402 ساعت: 16:33

هواپیما به زمین می نشینه تا قایق تندرو با سرعت تمام به سمت مشرق ، از میان دریایی عبور کنه که مسافرانش تا قبل از اون ، حتی نامی از اون دریا نشنیده بودند ، دریای آندامان.تمام دو ساعت مسیر دریایی ، این صخره های آهکی و سر سبز هستند که در دل دریا خودنمایی میکنن و این نوید رو به هر سه مسافر جدیدشون میدن که قراره خیلی زود به مروارید دریای آندامان ، جزیره مسلمان phi phi وارد بشن.حالا که این متن رو می نویسم ، به این فکر میکنم که اگه روزیی ، دیگه فرصت سفر به هر دلیلی برام میسر نشه ... من چقدر خیالم راحته !خیالم راحته که یکی از زیباترین نقاط جهان رو دیدم ، راحته که در خارق العاده ترین و بکرترین جزیره نفس کشیدم ، قدم زدم ، با مردمان بومی اش زندگی کردم و صحنه های طبیعی دیدم که بعید می دونم در جایی دیگه بشه دیدش .....پی نوشت:* اسم خلیج مایا maya bay را گذاشته اند بهشت اسرار آمیز ... زیباترین نقطه ای که من در تمام عمرم دیدم.خدایا تو چقدر بزرگ و زیبایی ... الله اکـبر* دهم فوریه مصادف بود با سال نو چینی ... و جزیره پر شد از چینی هایی که برای تعطیلات سال نو اومده بودن تا فانوس آرزوهاشون رو در ساحل این جزیره ی مسلمان نشین روشن کنند .. پر بود از مردمان روس ، شاید اونها هم برای رهایی از خیلی واژه ها ، اومده بودن تا سیاهی های جنگ و داستانهاش رو ، ولو برای مدتی کوتاه فراموش کنند ...و یکی از قشنگیای سفر به نظرم همینه ... که تو می بینی مردمان بر خلاف سیاست کشورهاشون ، چقدر با هم خوبند ، و چقدر کنار هم شادند. + نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن ۱۴۰۲ساعت &nbsp توسط ری را  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 14:59

یه روز رو اختصاص دادیم به جزایر اطراف که بعضا خالی از سکنه هم بودند .. دوست نداشتیم از تورهای دریاییِ گروهی استفاده کنیم تا زمان حضور در هر جزیره دست خودمون باشه.* به ساحل خلیج مایا که رسیدیم ، انگار پامون رو به داخل سریال لاست گذاشتیم ... تمام سکانس های سریال با لوکیشن های یکسان جلوی نظرم می اومد ... جزیره ای با گیاهان عجیب و شن هایی سفید ، که جلوه ای بسیار محشر به این مکان داده بود.به گفته ی خانم کمک قایقران این جزیره از ساعت 6 عصر خالی از سکنه میشد و ما تا قبل اون باید جزیره رو ترک میکردیم.* مقصد بعدی جزیره ی میمون ها بود ، جزیره ای بسیار کوچک ، اما بدون حضور ردپایی از انسان ... جزیره ای که میمون ها در اون حکمرانی میکردند ، و ما به عنوان متخاصمین جزیره ، باید خیلی مراقب می بودیم تا کلاه و موبایل هامون ازمون دزدیده نشه !!* غار ice cream یکی دیگه از مقاصدی بود که ازش دیدن کردیم ... غاری که زیر صخره ای ، در دل دریای آندامان ایجاد شده بود ...علت نامگذاری این غار هم مربوط میشد به وجود صخره ای شبیه بستنی قیفی در داخل غار ... پا به روی خشکیِ غار که گذاشتیم زندگی خانواده دکتر ارنست در ذهنم تداعی شد ... چقدر خوب که ما دهه شصتی ها با این کارتون ها زندگی کردیم.* ساعاتی بعد به سمت غار وایکینگ ها رفتیم ... غاری بسیار بزرگ ، آن هم در دل دریای آندامان و در زیر صخره ای به مراتب بزرگتر ...نقاشی های ابتدایی روی دیواره ی غار ، نشان از وجود زندگی و یا حداقل سکنی گزیدن بشر برای مدتی در این غار را میداد ...در چه دوره ای و چه آدمهایی حاضر شده بودند که در دل صخره های دریایی زندگی کنن؟!زندگی همیشه برای بشر اینقدر همراه با رفاه و آسودگی نبوده ... و تو فکرش رو بکن که وسط یه دریا ، زیر یک صخره ی غار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 14:59

پی نوشت :* امروز آخرین مرحله ی گرفتن پاسپورت بارانا رو انجام دادیم و برای احراز هویت باید خودش رو هم می بردیم ... خیلی خوشحالم براش ،خدا رو شاکرم ... حالا اون یه خانواده داره با یه مدرک هویتی بین المللی ! الحمدلله* تقریبا مدتی هست که مجبور شدم از راه دور تدریس کنم، اگه بخواهم حرف دلم را بزنم اینه که کیفیت کلاسهای آنلاین واقعا بالا نیست .. یعنی ماهیت این کلاسها به گونه ایه که من مجبورم تمام زمان کلاس متکلم وحده باشم ، و زمانی برای تمرین های کلاسی بچه ها نیست تا معلم کمی حرف نزنه ! ؛ این یکسره تدریس کردن خسته ام میکنه و باز این خستگی کیفیت کلاس رو پایین تر میاره.خلاصه اینکه تجربه ی جالبی نیست و اگر پای سود و زیان آموزشگاهها و قرارداد من به اتمام دوره ها و سفر یه هویی من نبود ، حتما به همه شاگردانم میگفتم که کلاسهای آنلاین برندارن ، مخصوصا با من که حلال واری کار کردن برام مهمه !.من بدون روتوش :* فردا روز پدر هستش و هفته آینده تولد همسر .... هنوز هدیه ای برای حامد نگرفتم و ایده ای به ذهنم نیومده ... روز تولد من همسر اینجا نبود و فقط به یه تماس تلفنی باهام اکتفا کرد ... می تونست برام هدیه ای بفرسته ، که نفرستاد !! ... روز زن هم فقط یه گل رز بنفش گرفت و باز هدیه ای نداد !!من هیچی بهش نگفتم ، اصلا فدای سرش ....فقط وقتی الان انقدر بی تفاوت هنوز واسه فردا و هفته بعد برنامه ای ندارم ، به خودم میگم نکنه حس تلافی بهم مسلط شده و این بی خیالی من از سر اینه !!من کجا از مهربانی چشم پوشیدم ؟!.یاد من باشد فردا دم صبح،به نسیم از سر صدق سلامی بدهم....من به بازار محبت بروم فردا صبحمهربانی خودم ، عرضه کنم.یک بغل عشـــق از آنجا بخرم ....* احتمالا یک رستوران خوب رزرو کنم با یه سبد گل ...مهم اینه که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1402 ساعت: 5:36

چقدر قهوه امتحان کردم تا برسم به " قهوه ریو " و بتونم مثل ارشمیدس از شادی فریاد بزنم " ! Eureka " ... که خلوت شبانه هام خوشمزه تر بشه!!و من چقدر برای تمرکز و انسجام افکارم ، به این سکوت های شبانه توو اتاقم نیاز دارم ...تصویرِ اجرای بارانا و دختر بچه ها هی جلوی نظرم میاد ...با اینکه توو گروه بود اما من می فهمیدم که چطور تمام حواسش به خودشه که تا میتونه به بدنش انعطاف بده و تعادلش به هم نخوره ... من تلاش رو توو تمام ذهن و بدنِ کوچیکش حس میکردم ، و مصمم بودن رو توو صورتش.اونجا هم باز به جای تشویق و دست زدن ، اشکام سرازیر میشن .فکر کنم حالا دیگه بارانا هم خوب منو شناخته ... یه مادری که اشکش دم مشکش ه ! ، درست برعکس خودش.من توو این چند ماه ندیدم بارانا گریه کنه ... لج کردنش رو زیاد دیدم ! ، مغرور بودنش ، قهر کردن و عصبانی شدن و افسرده شدنش .. اما گریه نه .من حتی مریض شدنش رو هم ندیدم ... وقتی بغلِ گوشم بچه های خواهر انقدر یک خط درمیون مریض میشن!میدونی ، گاهی فکر میکنم درست مثل " نظریه انتخاب طبیعی داروین " که موجودات ضعیف محکوم به حذف شدن هستن ، اونم انقدر برای بقا توی خانه شبه پدری با همه سر و کله زده و با ویروس ها دست و پنجه نرم کرده که انگار دیگه بیدی نیست که با این بادها بلرزه !نمیدونم ... نمیدونم چقدر این استدلال می تونه درست باشه .اما یاد خونه ای که توو شهر دوم اجاره کردیم می افتم ... یه کلبه توو حومه شهر با سرمای طولانی ..زمینش پر از برف میشد ، اما بازم مردمش عادت داشتن که وقتی بچه ای به دنیا اومد ، همون بچه ی چند روزه رو واسه یکی دو دقیقه با کالسکه بیرون خونه بذارن ... باورشون این بود که بدن بچه باید به اون هوا و دما عادت کنه !...من بدون روتوش :یه فلش بک میزنم به اون روزیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1402 ساعت: 5:36

صفحه بندی