برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
اینجا بیمارستان لاله است ، و نیمه شبه ...من روی تختِ همراه نشسته ام و به لپ تاپم که برای ادامه کار روشنش کردم زل میزنم.. پروژه پیش نمی ره.این اولین تجربه بارانا از حضور در بیمارستان هستش ، اولین شبِ بعد از عمل.دلم میخواست اتاق رو براش پر از بادکنک کنم ، که شاید کمی از ترس هاش کم بشه ... مسئولین بخش قبول نکردنلج کردم و تمام اتاق رو از عروسکهاش که یواشکی و به مرور آوردم ، پر کردم !.بخش ایستگاه پرستاری چسبیده به اتاق ماست و صدای حرف زدن های بی وقفه شون نمیگذاره که روی کارم تمرکز کنم ...امروز بدون استثنا هیچکدومشون ابایی نداشتن که جلوی مریض ها ، از مهاجرت ، ویزا ، زبان خوندن و رفتن از ایران نگن ...یه جوری هر کدومشون در مرحله ای از رفتن هستن ، که من یکباره ترس برم داشت.دلم میخواست به سوگند نامه ای که خوندن قسم شون بدم که اینطوری مردم کشورشون رو ترک نکنن ...دلم میخواست کسی بودم و می تونستم حال کشورم رو جوری خوب کنم که این همه آدم، دغدغه مند رفتن نشن..درست شدن کارای حامد و فیکس شدن بلیط پروازش میاد جلوی نظرم ... یه حس شدید دلتنگی از روزای تنهایی، که نیومده از همین حالا داره حالم رو بد میکنه ...دلم نمیخواد به چیزای منفی فکر کنم ... حداقل امشب که بر بالین بارانا نشستم.دلم میخواد به روزای روشن و خوب فکر کنم ... مثلا به این فکر کنم که دیگه بارانا مجبور نیست شبها موقع خواب دهنش رو باز بذاره تا نفس بکشه ، یا از خشکی گلو هی از خواب بپره ...دختر کوچولو لوزه اش رو عمل کرد تا بتونه یه خواب راحت رو از این به بعد تجربه کنه ......من بدون روتوش:مامان میگه تلویزیون یه برنامه نشون داده از حضانت فرزند ، که هر کی بچه میخواد بیاد !میگه برو یه پسر هم بیار !!این همون مامانی بود که به شدت با حضانت بارانا
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
نه بی برنامه روزگار گذروندن کار عاقلانه ایه ، و نه چند تا هندونه رو با دو دست برداشتن و شلوغ کردن دورمون ...درسته که میشه همین جور الله بختکی کج دار و مریز زندگی کرد، اما من هیچ آدم موفقی رو ندیدم که با این افراط و تفریط ها به جای قابل قبولی رسیده باشه!یک ماه آزمایشی تصمیم گرفتم غیر ضروری های زندگیم ، یا به قولی اولویت های دست چندم رو خط بزنم و بچسبم به اون سر تیتر برنامه هام..هر راهی که برای کسب درآمد بلد بودم رو لیست کردم و اولویت دادم بهش .. و حالا نکاتی که باید از این تجربه یک ماهه ثبت کنم :* فهمیدم که من آدم تدریس نیستم !هم از این جهت که ساعتی 140 تومنِ آموزشگاهی ( بدون در نظر گرفتن مالیات و حق بیمه ) ، درآمدی نیست که من بتونم باهاش از عهده مخارج زندگی بر بیام و کنارش پس اندازی جور کنم ( آموزش واقعا توی ایران ارزونه) ...هم اینکه واقعا متوجه شدم من آدم تعامل با این همه شاگرد نیستم ؛ و سر و کله زدن با حرفای گاها غیر منطقی و طلبکارانه ی والدینشون هم ، از حوصله ی من خارجه.* به جاش آدمِ ساعتها پشت میز کامپیوتر نشستن و روی جزئیات کدها دقیق شدنم ، تحلیل کردن و بهینه کردن الگوریتم ها ... سکوت و شب و یه اتاق مختص به خودم ، که ترجیحا میزم رو کنار پنجره اش بگذارم! :)* با برنامه زندگی کردن خیلی خوبه ، یعنی به همون اندازه که تو به خودت سخت میگیری که چارچوب برنامه هات رو تغییر ندی و مصمم به اجرا باشی، به همون اندازه عزت نفس پیدا میکنی و قوی تر میشی و جلو می افتی..* درآمد این ماهم تقریبا 60 تومن شد ، با اینکه تدریس ها بیشتر وقتم رو گرفت ، اما بخش اعظم این درآمد مربوط شد به پروژه ها و برنامه نویسی هایی که دور کاری بودن و توو خونه انجامشون دادم ..* متوجه شدم که دو موضوع " تفریحات مورد عل
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
امشب سکوتی سنگین حکمفرمای جمع سه نفره ی خانه ی ما شده بود ؛ سایه سنگینِ تاخیری که در ویزای حامد پیش اومده .. و این سکوت هم شاید اون سنگینی رو بیشتر به رخ می کشید.شاید هر کدوممون توو این سکوت ، عالمی رو می کاوید.،..تصور کن حال و روز موسی را ، وقتی که مامور فرعون رو کُشد و از ترس فرار کرد ؛ دیگه نه امنیت داشت و نه پولی ...ماجرایی که در سوره قصص به آیه 23 میرسه ، اونجا که موسی به دو دختر جوان بر میخوره که به گوسفندانشون اجازه ی آب خوردن نمی دادند ، موسی دلیلش رو می پرسه و اونها میگن که ترس از این دارند که مالشون با گوسفندان چوپانان دیگه قاطی بشه ..موسی بدون توقع و چشم داشت به اونها کمک میکنه تا گوسفندانشون آب بخورنددر آیه 24 هستش که ادب دعا کردن به ما آموخته میشه :... فقال " ربِ انّی لِما اَنزَلتَ اِلیّ مِن خَیر فَقیر "" پروردگارا من به هر خیری که به سویم بفرستی سخت نیازمندم "..میدونی این که آدم به جایی برسه که بدون توقع ، به دیگران کمک کنه و فقیر به خیر از سمت خالق خودش باشه ، یعنی چی ؟خیری که برای موسی پیش اومد اولینش امنیت بود که توی آیه بعدیش بهش اشاره میشه ... دوم بهش همسری داده میشه ، اونم چه همسری ! ..که طبق آیه 21 سوره روم ، همسری که باهاش انس بگیره و موسی مهربونی رو تجربه کنه !سوم بهش کار داده میشه ... چهارم بهش خونه داده میشه.و قران دو بار دیگه هم با داستانهای مشابهی سعی کرده راه رو به ما نشون بده .... سوره انبیا آیه 83اونجا که ایوب نبی بیمار میشه و اموالش رو از دست میده ، توو این شرایط باز نوع درخواستش از خالق قابل تامل ه " مرا آسیب سختی رسیده و تو از همه مهربانان عالم ، مهربان تری"به سوره یوسف و داستانش هم که می رسیم ، باز به همین صورت ه ...توو آیه 33 سوره یوسف هم ،
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
سر صبح میخواد بره بیرون ، توو خواب و بیداری هی ازم می پرسه پیرهنم کجاست ، جوارابم کوشبا یه لحن عصبی از سرِ بد خواب شدنم ، یه جواب کوتاهی بهش میدم که " فلان جاست دیگه " ....میاد می بوسه و با خنده میگه " ععه تو بد اخلاقی هم بلد بودی !؟ "توو همون خواب و بیداری گوشهام ذوق مرگ میشه از حرفی که شنیده .... از اینکه ببین چقدر همیشه باهاش خوب رفتار میکنم که این یه بار لحن عصبیم به خنده اش انداخته ! .....یکی دو ساعت بعد ، وقتی کامل خواب از سرم پریده ، ذوق مرگی هم از سرم می پرهگریه ام میگیره از اینکه چطور بی رحمانه به فکرم خطور کرده اونی که این وسط خوبه منم !گریه ام میگیره چون خوب میدونم اونی که بهم زندگی عاشقانه داده در قدم اول ، حامد ه ... کسی که گذاشته کنارش احساس خوشبختی کنم، اونه .خوش رفتاری های منم مسببی نداره جز آرامشی که اون به زندگی من تزریق کرده.یاد شب قبل می افتم ....از خونه دوست دوران تحصیلش برگشته بود ، از کیفش چیزی رو توو مشتش گذاشت و اومد توو آشپزخونه :" خونه دوستم گوجه سبز آوردن ، دو تا دونه خوردم ، یاد تو افتادم که هنوز نوبرانه گوجه سبز نخوردی ، دیگه نتونستم بخورم ! ، سهمم رو برداشتم واسه تو " .. بعد مشتش رو که 4 تا گوجه سبز توشه جلوم باز میکنه.و من خوشمزه ترین گوجه سبز عمرم رو میخورم.میدونی؟ حتی اگه دیشب یه کیلو گوجه سبز هم میخرید ، هیچ حسی بهم نمیداد ... درحالی که این کارای کوچیک و پر از عشقش، حالم رو عجیب خوب میکنه.چطور میشه با این پسر خوش اخلاق نبود ؟؟؟؟....من بدون روتوش:مامان همیشه میوه های نوبرونه رو دوست داشته ؛ اما اهل بیرون و خرید کردن نبود ، یعنی اینطوری نبود که بره واسه خودش چیزی بخره ... اونقدر که وقتی نوجوون بودم یه روزیی با خودم عهد بستم وقتی بزرگ شدم و ازد
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
زبانت را همچون طلا و نقره ات حفظ کن. ای بسا گفتن یک کلمه نعمت بزرگی را از انسان سلب کرده ، یا بلا و مصیبتی را فراهم ساخته است." نهج البلاغه - حکمت 381 "..بعد اومدن حامد هر کدوم از فامیلام که ما رو دعوت کردن ، حامد به یه بهانه ای رد کرد!میفهمیدم که درونگرایی و روزه داریش چه روحیه ی معجونی ازش ساخته !همسر درونگرای من، حوصله مهمونی رفتنای فامیلی رو نداره و ترجیح میده این روزای پایانی که اینجاست رو خونه پیش ما باشه.اما رد کردنای متوالیش می رفت که خانواده ی منو هم ناراحت کنه ..از سر دلجویی از بستگان تصمیم گرفتم خودم یه مهمونی ترتیب بدم و نزدیکان رو دعوت کنم ، یه جور مهمونیِ سلام و خداحافظی !!.بعدش فکر کردم خونه مامان مهمونی رو بگیرم که خیلی بزرگتره ..بعدترش فکر کردم چه خوب میشه که دل رو بزنم به دریا و برم آرایشگاه ، و واسه اولین بار موهام رو رنگ کنم ! ... اونم یه رنگ فانتزی، بنفش - آبی !و اینکه چی میشه اگه من و بارانا لباسای ست بپوشیم و موهامون رو هم آرایشگر درست کنه !که حتما این پکیج سورپرایز خوبی واسه حامد میشه ..از آرایشگاه که اومدم ، خانومای فامیل جمع بودن.من که متوجه نشدم ، اما گویا خاله بزرگه احساسی میشه و اشک توو چشماش جمع میشهخانوم کناری ازش می پرسه که این اشک از سر چیه ؟جواب میده " دخترمون حیف شد !! دیگه هر کی ندونه من که میدونم چه دختری نصیبتون شده !! "...پی نوشت:خاله جان ! کاش یه لحظه به حرفی که زدید فکر می کردید ... اونی که با آب و تاب بهش گفتید دخترمون حیف شد ، مادر شوهر من بودمی تونست همین یک جمله ، آغازگر جنگ جهانی سوم توو خانواده بشه ... می تونست خوشیِ حضور دورهمی مون رو تلخ کنه ... می تونست تمام برنامه ریزی های منو واسه این مهمونی خراب کنه ..می تونست ... و می تونس
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
از روزیی که از سفر برگشتیم ، مادر و پدر همسر مهمان خونه ی کوچیک ما شدن که تا لحظه ی رفتن پسرشون ، کنارش باشن .. تا اینجای کار خیلی هم عالی!* موقع غذا درست کردن ، مادر شوهر میاد میچسبه به گاز ، یه جوری که فقط نصف فضای گاز آزاد می مونه واسه ایستادن من ... و من حتی راحت نمی تونم غذا درست کنم ... هی میگه " میخوام ببینم تهرانیا چطوری غذا درست میکنن! " ...و من کلافه ی این چسبیدن هاش به خودم ، موقع کار کردن میشم وای به اون لحظه ای که یه بخشی از غذا رو انجام بدم و ایشون توی اتاق باشن ، میان توو آشپزخونه میگن " میخواستی ازت یاد نگیرم؟" هی میگم " مادر من ، دارم یه استانبولی درست میکنم ، دیگه سیب زمینی ریختن چیه که بگم بیاید بالای سر من بایستید !! ، اونم شمایی که واقعا آشپزیتون حرف نداره. "* میگه " تو کار کردن منو قبول نداری که کاری بهم نمیدی؟ " ...آخه من که نمی تونم به مهمان خودم کار بدم ...، اما میگم " باشه شما سالاد درست کنید تا من میز ناهار رو بچینم " .. دو تا خیار پوست میکنه ، و میگه " شصتم رو نگاه کن چه قرمز شده " ...من که قرمزیی نمی بینم ، اما ایشون اصرار داره که چاقوی ما سنگینه و خسته شده دو تا خیار خرد کرده !میگم باشه خودم انجام میدم ....* شب میگه شامی ها رو من سرخ کنم ، دو تا سرخ میکنه و میگه " روغن کنجد برام بیار بریزم روی دستم ، آخه دستم سوخت."روغن کنجد توو خونه ندارم ، علی رغم اینکه اصلا دستش هم جیزی نشده ...حس میکنم بهانه است ! ... منم روغن غذا خوری آفتاب گردون میدم دستش.... چند دقیقه بعد میگه " ببین دستم چه خوب شد ، روغن کنجد معجزه میکنه"حالا اون که روغن کنجد نبود ، اما بازم تغییری توی دستش من نمی بینم !!* صبحونه میخوام تنوع بدم و امروز تخم مرغ درست کردم ، گفت که ما عادت
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
یه روز رو اختصاص دادیم به جزایر اطراف که بعضا خالی از سکنه هم بودند .. دوست نداشتیم از تورهای دریاییِ گروهی استفاده کنیم تا زمان حضور در هر جزیره دست خودمون باشه.* به ساحل خلیج مایا که رسیدیم ، انگار پامون رو به داخل سریال لاست گذاشتیم ... تمام سکانس های سریال با لوکیشن های یکسان جلوی نظرم می اومد ... جزیره ای با گیاهان عجیب و شن هایی سفید ، که جلوه ای بسیار محشر به این مکان داده بود.به گفته ی خانم کمک قایقران این جزیره از ساعت 6 عصر خالی از سکنه میشد و ما تا قبل اون باید جزیره رو ترک میکردیم.* مقصد بعدی جزیره ی میمون ها بود ، جزیره ای بسیار کوچک ، اما بدون حضور ردپایی از انسان ... جزیره ای که میمون ها در اون حکمرانی میکردند ، و ما به عنوان متخاصمین جزیره ، باید خیلی مراقب می بودیم تا کلاه و موبایل هامون ازمون دزدیده نشه !!* غار ice cream یکی دیگه از مقاصدی بود که ازش دیدن کردیم ... غاری که زیر صخره ای ، در دل دریای آندامان ایجاد شده بود ...علت نامگذاری این غار هم مربوط میشد به وجود صخره ای شبیه بستنی قیفی در داخل غار ... پا به روی خشکیِ غار که گذاشتیم زندگی خانواده دکتر ارنست در ذهنم تداعی شد ... چقدر خوب که ما دهه شصتی ها با این کارتون ها زندگی کردیم.* ساعاتی بعد به سمت غار وایکینگ ها رفتیم ... غاری بسیار بزرگ ، آن هم در دل دریای آندامان و در زیر صخره ای به مراتب بزرگتر ...نقاشی های ابتدایی روی دیواره ی غار ، نشان از وجود زندگی و یا حداقل سکنی گزیدن بشر برای مدتی در این غار را میداد ...در چه دوره ای و چه آدمهایی حاضر شده بودند که در دل صخره های دریایی زندگی کنن؟!زندگی همیشه برای بشر اینقدر همراه با رفاه و آسودگی نبوده ... و تو فکرش رو بکن که وسط یه دریا ، زیر یک صخره ی غار
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
پی نوشت :* امروز آخرین مرحله ی گرفتن پاسپورت بارانا رو انجام دادیم و برای احراز هویت باید خودش رو هم می بردیم ... خیلی خوشحالم براش ،خدا رو شاکرم ... حالا اون یه خانواده داره با یه مدرک هویتی بین المللی ! الحمدلله* تقریبا مدتی هست که مجبور شدم از راه دور تدریس کنم، اگه بخواهم حرف دلم را بزنم اینه که کیفیت کلاسهای آنلاین واقعا بالا نیست .. یعنی ماهیت این کلاسها به گونه ایه که من مجبورم تمام زمان کلاس متکلم وحده باشم ، و زمانی برای تمرین های کلاسی بچه ها نیست تا معلم کمی حرف نزنه ! ؛ این یکسره تدریس کردن خسته ام میکنه و باز این خستگی کیفیت کلاس رو پایین تر میاره.خلاصه اینکه تجربه ی جالبی نیست و اگر پای سود و زیان آموزشگاهها و قرارداد من به اتمام دوره ها و سفر یه هویی من نبود ، حتما به همه شاگردانم میگفتم که کلاسهای آنلاین برندارن ، مخصوصا با من که حلال واری کار کردن برام مهمه !.من بدون روتوش :* فردا روز پدر هستش و هفته آینده تولد همسر .... هنوز هدیه ای برای حامد نگرفتم و ایده ای به ذهنم نیومده ... روز تولد من همسر اینجا نبود و فقط به یه تماس تلفنی باهام اکتفا کرد ... می تونست برام هدیه ای بفرسته ، که نفرستاد !! ... روز زن هم فقط یه گل رز بنفش گرفت و باز هدیه ای نداد !!من هیچی بهش نگفتم ، اصلا فدای سرش ....فقط وقتی الان انقدر بی تفاوت هنوز واسه فردا و هفته بعد برنامه ای ندارم ، به خودم میگم نکنه حس تلافی بهم مسلط شده و این بی خیالی من از سر اینه !!من کجا از مهربانی چشم پوشیدم ؟!.یاد من باشد فردا دم صبح،به نسیم از سر صدق سلامی بدهم....من به بازار محبت بروم فردا صبحمهربانی خودم ، عرضه کنم.یک بغل عشـــق از آنجا بخرم ....* احتمالا یک رستوران خوب رزرو کنم با یه سبد گل ...مهم اینه که
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور
چقدر قهوه امتحان کردم تا برسم به " قهوه ریو " و بتونم مثل ارشمیدس از شادی فریاد بزنم " ! Eureka " ... که خلوت شبانه هام خوشمزه تر بشه!!و من چقدر برای تمرکز و انسجام افکارم ، به این سکوت های شبانه توو اتاقم نیاز دارم ...تصویرِ اجرای بارانا و دختر بچه ها هی جلوی نظرم میاد ...با اینکه توو گروه بود اما من می فهمیدم که چطور تمام حواسش به خودشه که تا میتونه به بدنش انعطاف بده و تعادلش به هم نخوره ... من تلاش رو توو تمام ذهن و بدنِ کوچیکش حس میکردم ، و مصمم بودن رو توو صورتش.اونجا هم باز به جای تشویق و دست زدن ، اشکام سرازیر میشن .فکر کنم حالا دیگه بارانا هم خوب منو شناخته ... یه مادری که اشکش دم مشکش ه ! ، درست برعکس خودش.من توو این چند ماه ندیدم بارانا گریه کنه ... لج کردنش رو زیاد دیدم ! ، مغرور بودنش ، قهر کردن و عصبانی شدن و افسرده شدنش .. اما گریه نه .من حتی مریض شدنش رو هم ندیدم ... وقتی بغلِ گوشم بچه های خواهر انقدر یک خط درمیون مریض میشن!میدونی ، گاهی فکر میکنم درست مثل " نظریه انتخاب طبیعی داروین " که موجودات ضعیف محکوم به حذف شدن هستن ، اونم انقدر برای بقا توی خانه شبه پدری با همه سر و کله زده و با ویروس ها دست و پنجه نرم کرده که انگار دیگه بیدی نیست که با این بادها بلرزه !نمیدونم ... نمیدونم چقدر این استدلال می تونه درست باشه .اما یاد خونه ای که توو شهر دوم اجاره کردیم می افتم ... یه کلبه توو حومه شهر با سرمای طولانی ..زمینش پر از برف میشد ، اما بازم مردمش عادت داشتن که وقتی بچه ای به دنیا اومد ، همون بچه ی چند روزه رو واسه یکی دو دقیقه با کالسکه بیرون خونه بذارن ... باورشون این بود که بدن بچه باید به اون هوا و دما عادت کنه !...من بدون روتوش :یه فلش بک میزنم به اون روزی
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور