سلام فرمانده
-
تاریخ: 1403/6/1 ساعت: 2:35
پسرای فامیل همسر، توو کانال خانوادگی در مورد مهریه بالا به هم تلنگر میزنن که نباید زیر بارش برن ، حامد هم با شوخی حرفشون رو تایید میکنه و میگه همینه که من هر روز خانومم رو سلام فرمانده خطاب میکنم! ..می بینم راست میگه ، نقطه مقابل من که آدم شبم و صبحا خوابم ! اونه که صبحای زود بیداره .. که بره پارک ب...
برای ....
-
تاریخ: 1403/5/24 ساعت: 14:25
اینجا بیمارستان لاله است ، و نیمه شبه ...من روی تختِ همراه نشسته ام و به لپ تاپم که برای ادامه کار روشنش کردم زل میزنم.. پروژه پیش نمی ره.این اولین تجربه بارانا از حضور در بیمارستان هستش ، اولین شبِ بعد از عمل.دلم میخواست اتاق رو براش پر از بادکنک کنم ، که شاید کمی از ترس هاش کم بشه ... مسئولین بخش ...
یا علی
-
تاریخ: 1403/4/8 ساعت: 15:34
نه بی برنامه روزگار گذروندن کار عاقلانه ایه ، و نه چند تا هندونه رو با دو دست برداشتن و شلوغ کردن دورمون ...درسته که میشه همین جور الله بختکی کج دار و مریز زندگی کرد، اما من هیچ آدم موفقی رو ندیدم که با این افراط و تفریط ها به جای قابل قبولی رسیده باشه!یک ماه آزمایشی تصمیم گرفتم غیر ضروری های زندگیم...
فقر بهتر است یا عطر ؟
-
تاریخ: 1403/3/14 ساعت: 23:13
- این نی های شیر ، چنده ری را ؟+ روش نوشته 90 تومن .- اوفففف چقدر گرون ... یعنی با پولش چند تا کیک درنا میشه خرید؟+ قرار ما چی بود ؟ که شما به قیمت هیچ چیزی کار نداشته باشی ... اگه میخوای بَرش دار.- اوفففف خیلی گرونه حتما ، خارجیه مگه نه ؟ ... اوووف گرونه گرونه بَرش نمیدارم ... تو پولات تموم میشه......
که محب صادق آن است که پاکباز باشد
-
تاریخ: 1403/3/3 ساعت: 14:43
امشب سکوتی سنگین حکمفرمای جمع سه نفره ی خانه ی ما شده بود ؛ سایه سنگینِ تاخیری که در ویزای حامد پیش اومده .. و این سکوت هم شاید اون سنگینی رو بیشتر به رخ می کشید.شاید هر کدوممون توو این سکوت ، عالمی رو می کاوید.،..تصور کن حال و روز موسی را ، وقتی که مامور فرعون رو کُشد و از ترس فرار کرد ؛ دیگه نه ام...
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 15:06
ما چون ز دری پای کشیدیم'>کشیدیم کشیدیمامید ز هر کـس که بـریدیم ، بـریدیم.دلــ نیست کبوتر که چو برخاست نشینداز گوشه ی بامــی که پـریدیم ، پـریدیم.رم دادن صـید خود از آغاز غلط بودحالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم.کوی تو که باغ ارم روضه خلد استانگار که دیدیم ندیدیم ، ندیدیم.سد باغ بهار است و صلای گل و گ...
بی تعلقی ماهی وار
-
تاریخ: 1403/2/21 ساعت: 15:06
مستــــِ عشقــــ را دوست داشتم ، چرا که داستان فیلم به ارتباط عارفانه ی شمس و مولانا برمی گشت ؛آنجا که بی تعلقیِ ماهی وار ، و کنار گذاشتن وابستگی ها را به مولانا گوشزد می کرد، تطهیر باطن .. همان گذشتن از منّیت فردی در راه دلدادگی به معشوق.اصلا عاشق جز تمامِ دلش چه دارد که نثارِ معشوق کند؟ جز تسلیم.د...
شهر عناصر چهارگانه ، یـزد !
-
تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 19:43
روز دیگری را گذاشتیم برای قدم زدن در محله ی تاریخی " فهادان " ...شاید بتوان گفت که دیدنی ترین بخش یزد هم ، همین محله بود ... دو جین بنای تاریخی که در کوچه پس کوچه های سقف دار این محله ، ورقی از کتاب تاریخِ دوران قاجار را برایت مرور می کند.کوچه های طاق دار و باریکی که ، راهی جز آشتی کنان برای مردمان ...
مستــــ عشق
-
تاریخ: 1403/2/10 ساعت: 19:43
سر صبح میخواد بره بیرون ، توو خواب و بیداری هی ازم می پرسه پیرهنم کجاست ، جوارابم کوشبا یه لحن عصبی از سرِ بد خواب شدنم ، یه جواب کوتاهی بهش میدم که " فلان جاست دیگه " ....میاد می بوسه و با خنده میگه " ععه تو بد اخلاقی هم بلد بودی !؟ "توو همون خواب و بیداری گوشهام ذوق مرگ میشه از حرفی که شنیده .... ...
بد نگوییم به مهتاب اگر تبـــــ داریم
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 16:23
زبانت را همچون طلا و نقره ات حفظ کن. ای بسا گفتن یک کلمه نعمت بزرگی را از انسان سلب کرده ، یا بلا و مصیبتی را فراهم ساخته است." نهج البلاغه - حکمت 381 "..بعد اومدن حامد هر کدوم از فامیلام که ما رو دعوت کردن ، حامد به یه بهانه ای رد کرد!میفهمیدم که درونگرایی و روزه داریش چه روحیه ی معجونی ازش ساخته !...
دو پادشاه در اقلیمی نگنجند :)))
-
تاریخ: 1402/12/22 ساعت: 16:33
از روزیی که از سفر برگشتیم ، مادر و پدر همسر مهمان خونه ی کوچیک ما شدن که تا لحظه ی رفتن پسرشون ، کنارش باشن .. تا اینجای کار خیلی هم عالی!* موقع غذا درست کردن ، مادر شوهر میاد میچسبه به گاز ، یه جوری که فقط نصف فضای گاز آزاد می مونه واسه ایستادن من ... و من حتی راحت نمی تونم غذا درست کنم ... هی میگ...
ko phi phi don
-
تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 14:59
هواپیما به زمین می نشینه تا قایق تندرو با سرعت تمام به سمت مشرق ، از میان دریایی عبور کنه که مسافرانش تا قبل از اون ، حتی نامی از اون دریا نشنیده بودند ، دریای آندامان.تمام دو ساعت مسیر دریایی ، این صخره های آهکی و سر سبز هستند که در دل دریا خودنمایی میکنن و این نوید رو به هر سه مسافر جدیدشون میدن ک...
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد ...
-
تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 14:59
یه روز رو اختصاص دادیم به جزایر اطراف که بعضا خالی از سکنه هم بودند .. دوست نداشتیم از تورهای دریاییِ گروهی استفاده کنیم تا زمان حضور در هر جزیره دست خودمون باشه.* به ساحل خلیج مایا که رسیدیم ، انگار پامون رو به داخل سریال لاست گذاشتیم ... تمام سکانس های سریال با لوکیشن های یکسان جلوی نظرم می اومد ....
سرخ پوست
-
تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 5:36
پی نوشت :* امروز آخرین مرحله ی گرفتن پاسپورت بارانا رو انجام دادیم و برای احراز هویت باید خودش رو هم می بردیم ... خیلی خوشحالم براش ،خدا رو شاکرم ... حالا اون یه خانواده داره با یه مدرک هویتی بین المللی ! الحمدلله* تقریبا مدتی هست که مجبور شدم از راه دور تدریس کنم، اگه بخواهم حرف دلم را بزنم اینه که...
تو فقط دلبرانه برقص !
-
تاریخ: 1402/11/18 ساعت: 5:36
چقدر قهوه امتحان کردم تا برسم به " قهوه ریو " و بتونم مثل ارشمیدس از شادی فریاد بزنم " ! Eureka " ... که خلوت شبانه هام خوشمزه تر بشه!!و من چقدر برای تمرکز و انسجام افکارم ، به این سکوت های شبانه توو اتاقم نیاز دارم ...تصویرِ اجرای بارانا و دختر بچه ها هی جلوی نظرم میاد ...با اینکه توو گروه بود اما ...
رفتن ، هیچ ربطی به رسیدن ندارد ...
-
تاریخ: 1402/10/19 ساعت: 20:52
نفس عمیقی میکشه و میگه تو زنی هستی که همه کارها رو به بهترین شکل انجام میدی، حتی به تنهایی ، اما یه جاهایی از زندگیت، راه رو اشتباه رفتی و حیف شد ...اشتباه کردی با اون همه انرژی و زمانی که سر رشته ی اولت گذاشتی ، رشته دومی با گرایش متفاوت رو شروع کردی،اگر نه الان دکترای هوش داشتی ، با کلی سابقه کار ...
وقتی مارنی آنجا بود
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 12:27
تا حالا ندیده بودم دختر کوچولوها چطوری دلتنگ میشن.مامان گفت با همین نیشگون های ریز!..ملکه که در رو باز کرد ، نگاه من و حامد زودتر از هر چیزی، دختر کوچولو رو جستجو کرد.یخ و سرد ایستاده بود و نگاهمون میکرد ... تمام قربون صدقه ها و بغل کردنام یخش رو باز نکرد... چقدر زود غریبگی کرد و من چقدر اون لحظه تر...
26
-
تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 21:39
اینبار نه به عنوان شاگرد ، که در قامت یک دوست ، به دیدار زن فرهیخته ای رفتم که در زمان اقامتم در این دیار بسیار کمک رسانم بود.. درب خانه اش را میزنم و دیدارها تازه میشود.او یک آدم اجتماعی ست ، که به آداب و معاشرت اهمیت زیادی میدهد .. هم صحبتی با او، لحظات خوشی را برایم رقم زد.کمی زعفران ، یک بسته خر...
دوستی سفره مهربانی ست
-
تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 21:39
امروز بعد از چند سال که با دوست زوریخی حرف نمیزدم ؛ و نسبت فامیلی اش را هم نادیده گرفته بودم ، میزبانش شدم و با او از در آشتی در آمدم!او یک ریز با ما خوش و بش میکرد تا سردی روابط فامیلی را کمرنگ تر کند، اما من در همان حالی که نشسته بودم، در سکوت کامل ، مدام سوال نابخردانه ی چند سال پیشش را توی گوشم ...
به کجا میری عزیزم ، قفسه تمومــــ دنیا
-
تاریخ: 1402/10/7 ساعت: 21:39
هر بار چشمای زیتونیش برق میزنه، وقتی از گرفتن پروژه توو اون مرکزِ تحقیقات دانشگاهی یا قراردادش با اونا میگه..از محیط بازتره اون کشور به نسبت آلمان میگه، از امکانات بیشترشون ، از مهاجر پذیر تر بودنش.یا مثلا چی از این مهم تر که استاد مدعو به همراه خانواده اش از مزایایی مثل خونه ی رایگان هم برخورداره؟ ...