24
-
تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 0:40
من بدون روتوش:* بچه داشتن واقعا خرج داره ! و خیلی سخته پس انداز کردن 70 درصد درآمدم ، وقتی پای بچه در میونه ...اما سخن حضرت سعدی بهم انگیزه میده که از خامی تا پختگی راهیست که باید اون رو با سفر پیمودبسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی.همین الان یاد دوران دانشجوییم افتادم ...
23
-
تاریخ: 1402/8/4 ساعت: 16:22
یه پیج توو اینستا براش میسازم و از همون اولِ اول هر چی ازش عکس گرفتم رو میذارم ...عکسایی از خونه شبه پدری تا همین الانا ...آدرس رو میذارم واسه حامد تا اونم ببینه و اون سر دنیا از این همه تغییرات توو زندگی بارانا کِیف کنه !.کیف نمیکنه !! :- اون توو سنی نیست که قدرت تشخیص داشته باشه ، چرا به جاش تصمیم...
دختر ماهیگیر ! به تو از دور سلام.
-
تاریخ: 1402/7/27 ساعت: 13:10
- حامد! میخوام باهات برم بهشت ، قبل اینکه به اون دنیا بریم!!- بهشت ؟!!!...طبق عادت داشتم سایت pinterest رو نگاه میکردم، که عکس یه دختر ماهیگیر توجه ام رو جلب میکنه ...دختری که توی قایقش با چند تا ماهی نشسته بود، و با اون کلاه حصیریِ بزرگش که اجازه ی دیدن صورتش رو بهم نمیداد ، به غروب نگاه میکرد....ا...
22
-
تاریخ: 1402/7/2 ساعت: 22:54
بهم گفت " خیلی هوس اون خوراکی که خونه داییت خوردم رو کردم ... اون چی بود ؟ "منم نمیدونستم اسمش چی بود .. اما میدونستم از چابهار خریده بودن ،تماس گرفتم و اسمش رو پرسیدم و فهمیدم که از پاکستان وارد چابهار میشه.اینکه حامد چیزی رو هوس کرده بود که در دسترسش نبود، شدیدا فکرم رو آزار میداد.با بارانا توی سا...
دختر ساوالان
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 0:44
* میگه : " آرزوم بود ... آرزویِ تمام دوران تحصیلیم، که کاش دانشجوی اون دانشگاه آمریکایی با اون رتبه جهانیش و بار علمی بالاش بودم .. اما نشد که نشد. حالا توو خوابم نمیدیدم که یه روزیی به حدی برسم که واسه استادی همون دانشگاه ، ازم دعوت به مصاحبه کنن. واسه یه مهاجرت دورتر آماده ای خانوم؟ " . رشته ای بر...
و تـــو به تنهایی ، جهان منی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:48
photo taken by my hubby.میگم : جشن گرفتی ؟ ... چطوری دوستات رو مهمون کردی ؟میگه : آره ، دور هم توو دانشگاه جمع شدن، منم کیک خریدم براشون... اینم عکسش.میگم: عه ! توو این جشن مهمِ زندگیت، رفتی بهشون تی تاپ دادی؟ میگه : اتفاق خاصی نیفتاده که ، همینم انقدر اصرار کردن دویدم رفتم از مغازه خریدم و زودی برگ...
20
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:48
برایش از کتاب والدن حرف میزنم ، که عجب کتاب محشریه ...همان کتابی که قبلتر استاد الهی قمشه ای در یک سخنرانی اش توصیه کرده بود و من خواندنش را پشت گوش انداخته بودم.و حالا از زبان یک استادِ راه آشنای دیگر، در کلاس درسی که خواندنش مشقِ هفته ی پیشمان بود..برایش از شب زنده داری هایم میگویم ... مرور درسهای...
21
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 22:48
داشتم از مرور خاطراتم با او لذت می بردم که پرسید " تو چندین شهر آلمان رو دیدی ، جنگل نوردی کردی و تا مرزهای چک پیش رفتی ، به جنوب رفتی و از طبیعت سوئیسِ زیبا دیدن کردی .... به آلپ رفتی ، از کوههای جنوب بالا رفتی و تا درون مرز ایتالیا پیش روی کردی .. پاریس را دیدی و در خیابان سنگفرش شده ی شانزلیزه قد...
15
-
تاریخ: 1402/2/7 ساعت: 14:46
قاضی : با توجه به مدارک و اطلاعات جمع آوری شده ، شما و همسرتون صلاحیت حضانت رو دارین ، و طبق روال قانونی حضانت موقتِ 6 ماهه بهتون داده میشه ... توی این 6 ماه مددکاران به محل زندگی کودک سر میزنن و بعد از اطلاعات تکمیلی اونها حضانت دائم داده میشه.من و او : باشه ممنون ، 6 ماهه هم خوبه ... فقط ما ایران ...
14
-
تاریخ: 1402/1/29 ساعت: 16:35
با مادر شوهر در آشپزخانه از این در و آن در حرف میزدیم که او با کشیدن لُپ مادرش و گفتن جمله ای ، به جمع ما پیوست." مامان تو خوشگل ترین زن خاور میانه ای ".از شنیدن این جمله خشکم زد .. کلمات مثل تیغ گیوتین توی سرم فرود می اومدن : "چطور می تونست همان جمله ای را به مادرش بگوید که عینا و مکررا به من میگفت...
13
-
تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 2:30
توو لابی هتل جنگلی سالار دره ، یه کتابخونه بود ، خیلی به دلم نشست .. بعد چند ساعت قدم زدن توو جنگل هتل ، شب خسته توو لابی میشینم.تصادفی کتابی رو به دست میگیرم که سعی داره به آدما یاد بده که بین تمام شلوغی های زندگی، چطور از لذت های کوچیک دور و برشون غافل نشن ...غم انگیزه که ما داریم توو دوره ای زندگ...
12
-
تاریخ: 1402/1/4 ساعت: 18:57
من خواب دیده ام که تو از راه میرسیاز تنگنای حادثه، ناگاه میرسیمن دست میزنم به بلندای آسمانمن ذوق میکنم که تو ای ماه میرسیتا مات چشمهای تو میشد جهان منفهمیده ام سوار شهنشاه میرسیدارد ردیف میشود از تو تمام شعرشیرین ترین ترانه ى دلخواه.. میرسیباید درید پیرهنت را به دست شوقوقتی به پای عشق تو از راه میرس...
11
-
تاریخ: 1402/1/3 ساعت: 0:42
سکانس اول- " چرا تو اسم منو صدا نمیکنی ؟ چرا به جای کیانا بهم میگی بارانا؟"- " مگه بهم نگفتی خاله بازی خیلی دوست داری ، خب توو خاله بازی مثلا من مامان تو هستم و تو هم دخترمی ، اسمتم بارانا ست دیگه"- " آهان باشه ... مامان جون بریم رستوران با هم غذا بخوریم ؟ مثلا الکی بریما ، خاله بازیه "..سکانس دومبا...
8
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 23:49
آن شب موقع رفتنش، هوا سرد بود و باد خنکی می وزید ؛ گوشهایم سرخ شده بود.پیراهنی که به خاطر همرنگی با چشمهایش برایش خریده بودم را به تن داشت... دستان بزرگش را روی شانه ام گذاشت ، و من چقدر عاشق آن سنگینی دستانش بودم.با دقت به چشمان بسیار شفافش نگاه کردم و به او گفتم که تا قبل از تو ، معنی واقعی خوشبخت...
9
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 23:49
هی میخنده و هی میخنده ... فقط به این خاطر که من داد میزدم " بدویید دستبند آوردیم ، دستبند ".تقریبا هر ماه یه جشن به هر بهانه ای که شده توو خونه شبه پدری برگزار میشه ... شرکت کردن بچه ها و شادی و شعر خونی براشون الزامیه و بودن حامی ها اختیاری .اما من پای ثابت تمام جشن هاشونم ...این جشن ها بهترین فرصت...
10
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 23:49
امروز را اینجا می نویسم که یادم نرود ، که اگر ننویسمش در پس زندگی و روزمرگی ها گم میشود ، که انسان فراموشکار ترین است.هر چه یورو و دلار و حساب ریالی داشتم همه را خرج کرده بودم ، هم برای خودم ، که همان دخل خرج روزانه ام بود ... و هم برای جهیزیه مادرشوهر ، سفرهایشان ، محک ، مادر محمد ، بارانا ووو .......
7
-
تاریخ: 1401/11/29 ساعت: 19:15
کسی خانه نبود ، پرده را کنار میزنم تا نور غروب در اتاقِ مهمان، که حالا اتاقِ من شده ، جاری شود ...چند انار خوشرنگ، بجا مانده از مهمانیِ دو شب پیش - تولد مادر - که گویا به سبک رئالیسم نقاشی شده اند ، روی میز خودنمایی میکنند.بلند میشوم و با همه شان برای خودم یک لیوان آب انار پُر و پیمانه درست میکنم .....
6
-
تاریخ: 1401/11/13 ساعت: 5:12
حتی به اندازه همسر هم حوصله نداشتم براش توضیح بدم و قانعش کنم ....دکتر ال زنگ زده که چرا ازت خبری نیست ؟ چرا راجع به چاپِ کتابت بهم خبر ندادی؟ چاپ شده یا نه ؟ ... چرا اصلا توو کلاس آنلاینی که رزرو کردی نیستی ؟حوصله نداشتم براش توضیح بدم که چرا منم به همون اندازه ی خودش از کتاب خبر دارم و نه بیشتر.مث...
3
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 2:54
صبح شال و کلاه کردم، تا به تاریخ سفر کنم ، و گذشته را بنگرم !از متروی میدان توپخانه پیاده شدم و به گشت و گذار در همان حوالی پرداختم ... همان جایی که به دستور امیر کبیر ساخته شد و آنقدر وقایع مهم در آن رخ داده که گویی روح تاریخ هنوز در همان حوالی پرسه می زند..بعد از چند ساعت گشتن در تهرانِ قدیم، و گذ...
4
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 2:54
یک :بعد از عملِ نخاع ، هر پنج دقیقه راه رفتنش یعنی نیاز به نشستن و تجدید قوا ....با یه صندلیِ تاشو ، سه روز و دو شب کنارش راه میرم تا هر پنج دقیقه بشینه ، جزیره و غروبش رو نظاره گر بشه .... چشمایِ عمل شده و کم سوش هم کلی ذوق زده بود ، که جایی اومده که قبلتر عکسی از اون مکان دلش رو برده.دو :میگه پدر ...