کسی خانه نبود ، پرده را کنار میزنم تا نور غروب در اتاقِ مهمان، که حالا اتاقِ من شده ، جاری شود ...
چند انار خوشرنگ، بجا مانده از مهمانیِ دو شب پیش - تولد مادر - که گویا به سبک رئالیسم نقاشی شده اند ، روی میز خودنمایی میکنند.
بلند میشوم و با همه شان برای خودم یک لیوان آب انار پُر و پیمانه درست میکنم ...
نیم ساعت بعد ، لیوان بدست روی کاناپه ولو میشوم و آن را نزدیک به دهانم می آورم.
با زنگ آپارتمان و بلند شدنِ من ، پدر وارد خانه میشود ...
او از سه سال پیش خیلی پیرتر شده ... حالا دیگر دستاش کمی می لرزند ..
اوایلِ آمدنم ، وقتی یکهو متوجه این لرزش شدم ، نتوانستم تاب بیاورم، دویدم توی یک اتاق دیگر ، و از پیر شدنش سخت گریستم .
حالا از آن پدر جدی ، سختگیر و پر از دیسیپلین خبری نیست ... همان پدری که به خاطر سختگیری هایش عادت داشتم او را " آقای شهردار " خطاب کنم.
همین چند روز پیش خاطراتش را با برادر خواهرا مرور میکردیم ؛ گفتم یادتان هست که وقتی بابا به خانه می آمد بهتان هشدار میدادم؟ " بدویید شهرداری آمد!"
این جمله اسم رمزی بود که ما بچه ها را ، با نظم و ترتیب اما به سرعت ، راهی اتاقهایمان میکرد.
همه زدیم زیر خنده ، الا ملکه !!
با بیش از یک دهه اختلاف سنی ، طبیعی ست که او خاطرات مشترکی با ما نداشته باشد.
اصلا بابا برای او کوه مهربانی معنا میشود .. تا جایی که حتی برای ماشین ملکه بنزین میزند تا نکند دخترش در پمپ بنزین خسته شود !
بگذریم ، دارم از اصل ماجرا دور میشوم ...
.
.
* لیوان آب انار را میدهم دست بابا، تا قطره ی آخر میخورد و میگوید " دستت درد نکنه ، چه به موقع بود ! "
.
.
پاورقی:
ببین ! اگه چیزی قسمت تو نباشه ، به لب و دهنت میرسه اما پایین نمیره.
به قول آن نامدارترین شاعر دوره ی صفوی :
روزی هر کسـی از راه نصیب آماده است
قسمت گرگ محـــال است به قصاب رسد
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور