نه بی برنامه روزگار گذروندن کار عاقلانه ایه ، و نه چند تا هندونه رو با دو دست برداشتن و شلوغ کردن دورمون ...
درسته که میشه همین جور الله بختکی کج دار و مریز زندگی کرد، اما من هیچ آدم موفقی رو ندیدم که با این افراط و تفریط ها به جای قابل قبولی رسیده باشه!
یک ماه آزمایشی تصمیم گرفتم غیر ضروری های زندگیم ، یا به قولی اولویت های دست چندم رو خط بزنم و بچسبم به اون سر تیتر برنامه هام..
هر راهی که برای کسب درآمد بلد بودم رو لیست کردم و اولویت دادم بهش .. و حالا نکاتی که باید از این تجربه یک ماهه ثبت کنم :
* فهمیدم که من آدم تدریس نیستم !
هم از این جهت که ساعتی 140 تومنِ آموزشگاهی ( بدون در نظر گرفتن مالیات و حق بیمه ) ، درآمدی نیست که من بتونم باهاش از عهده مخارج زندگی بر بیام و کنارش پس اندازی جور کنم ( آموزش واقعا توی ایران ارزونه) ...هم اینکه واقعا متوجه شدم من آدم تعامل با این همه شاگرد نیستم ؛ و سر و کله زدن با حرفای گاها غیر منطقی و طلبکارانه ی والدینشون هم ، از حوصله ی من خارجه.
* به جاش آدمِ ساعتها پشت میز کامپیوتر نشستن و روی جزئیات کدها دقیق شدنم ، تحلیل کردن و بهینه کردن الگوریتم ها ... سکوت و شب و یه اتاق مختص به خودم ، که ترجیحا میزم رو کنار پنجره اش بگذارم! :)
* با برنامه زندگی کردن خیلی خوبه ، یعنی به همون اندازه که تو به خودت سخت میگیری که چارچوب برنامه هات رو تغییر ندی و مصمم به اجرا باشی، به همون اندازه عزت نفس پیدا میکنی و قوی تر میشی و جلو می افتی..
* درآمد این ماهم تقریبا 60 تومن شد ، با اینکه تدریس ها بیشتر وقتم رو گرفت ، اما بخش اعظم این درآمد مربوط شد به پروژه ها و برنامه نویسی هایی که دور کاری بودن و توو خونه انجامشون دادم ..
* متوجه شدم که دو موضوع " تفریحات مورد علاقه م و مراقبت از والدین " توو این برهه از زندگیم ، برام جوری اهمیت پیدا کردن که توو قبول پروژه ها تا جایی که به این دو آسیب نزنه ، حاضرم پیش برم ... در حالی که قبلا اینجوری نبودم و تفریحات به خاطر کار ، خیلی زود خط می خوردن !
* این ماه کلاسای مدرسه سیر و سلوک عرفانی رو از دست دادم و فقط به شنیدن ویس های کلاس اکتفا کردم ... این اصلا خوب نیست و یه باگ بزرگ توی برنامه هام محسوب میشه که باید رفعش کنم .. ( غیبت هام توو هر کلاس 3 تا شده و عملا جای غیبت اضافه ندارم ! )
* وقتی یک ماه وبلاگ نویسی رو رها کردم ، دیدم انگار چیزی رو از دست ندادم .. جز یه حسرت که کاش این وقت رو برای ثبت کتابایی که خونده بودم صرف میکردم تا با دوره کردنشون ، کار مفید تری برای خودم کرده باشم ...
* تمام وبلاگها و کانالهایی که تم سیاسی داشتن رو حذف کردم ، بی خود خدا فکر و ذهنم رو معطوف به داستانهایی می کردن که جز بازی دادن من برای تامین منافع خودشون ، فایده ی دیگه ای برام نداشتن .
.
.
.
پی نوشت 1:
حرفشو قطع میکنم و با بی حوصلگی می گم مگه هنوز دارن می جنگند ؟
باورش نمیشد که من جوری تونسته باشم خودم رو ایزوله کنم که تا این حد هم بی اطلاع باشم.
به اون که نگفتم ، اما خودم که میدونم ، این منطق یه شبه شکل نگرفت، من خیلی در موردش سبک سنگین کردم .. شواهد زیادی داشتم برای تامل کردن.
حالا بعضی آدمها جوری برام مردن که انگار از اول اصلا وجود نداشتن .....
+ همین پی نوشت رو هم بی خودی دارم ثبت میکنم ، همین قدرم برام اهمیت ندارن.
.
.
پی نوشت 2:
از اردیبهشت دنبال پیش دبستانی برای بارانا بودم ، پسر خاله گفت آمارها نشون میده بچه هایی که در دوره پیش دبستانی و دبستان از سرویس ایاب و ذهاب استفاده کردن روحیه خشن تری پیدا میکنند .. این شد که دنبال یه پیش دبستانی بودم با این اولویت ها که نزدیک خونه باشه و ترجیحا فعالیت محور ، با فضای کافی برای بچه ها.
اولین پیش دبستانی گفت 100 میلیون ! ... به سرعت اومدم بیرون.. فکر کردم ساده گیرم آوردن و یه مبلغ فضایی پروندن!
رفتم سراغ دومی، اونم گفت 100 میلیون + 14 میلیون سرویس + 1 تومن لباس ، جمعا 115 میلیون برای 8 ماه
سومی خدا رو شکر ارزون بود !! گفت 99 میلیون + 1 میلیون برای لباس
...
- میگم متد شما چیه ؟ اصلا من مطمئن نیستم که تا 8 ماه دیگه ایران باشم ..
مسئولش خیلی سخاوتمند بود!! گفت اوکی شما مبلغ رو تقسیم بر 3 کنید و هر سه ماه پرداخت کنید که اگه نموندین پولتون سوخت نشه.
* این حجم از گرونی ترسناکه ...
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور