خرید بک لینک

اینجا بیمارستان لاله است ، و نیمه شبه ...

من روی تختِ همراه نشسته ام و به لپ تاپم که برای ادامه کار روشنش کردم زل میزنم.. پروژه پیش نمی ره.

این اولین تجربه بارانا از حضور در بیمارستان هستش ، اولین شبِ بعد از عمل.

دلم میخواست اتاق رو براش پر از بادکنک کنم ، که شاید کمی از ترس هاش کم بشه ... مسئولین بخش قبول نکردن

لج کردم و تمام اتاق رو از عروسکهاش که یواشکی و به مرور آوردم ، پر کردم !

.

بخش ایستگاه پرستاری چسبیده به اتاق ماست و صدای حرف زدن های بی وقفه شون نمیگذاره که روی کارم تمرکز کنم ...

امروز بدون استثنا هیچکدومشون ابایی نداشتن که جلوی مریض ها ، از مهاجرت ، ویزا ، زبان خوندن و رفتن از ایران نگن ...

یه جوری هر کدومشون در مرحله ای از رفتن هستن ، که من یکباره ترس برم داشت.

دلم میخواست به سوگند نامه ای که خوندن قسم شون بدم که اینطوری مردم کشورشون رو ترک نکنن ...

دلم میخواست کسی بودم و می تونستم حال کشورم رو جوری خوب کنم که این همه آدم، دغدغه مند رفتن نشن.

.

درست شدن کارای حامد و فیکس شدن بلیط پروازش میاد جلوی نظرم ... یه حس شدید دلتنگی از روزای تنهایی، که نیومده از همین حالا داره حالم رو بد میکنه ...

دلم نمیخواد به چیزای منفی فکر کنم ... حداقل امشب که بر بالین بارانا نشستم.

دلم میخواد به روزای روشن و خوب فکر کنم ... مثلا به این فکر کنم که دیگه بارانا مجبور نیست شبها موقع خواب دهنش رو باز بذاره تا نفس بکشه ، یا از خشکی گلو هی از خواب بپره ...

دختر کوچولو لوزه اش رو عمل کرد تا بتونه یه خواب راحت رو از این به بعد تجربه کنه ...

.

.

.

من بدون روتوش:

مامان میگه تلویزیون یه برنامه نشون داده از حضانت فرزند ، که هر کی بچه میخواد بیاد !

میگه برو یه پسر هم بیار !!

این همون مامانی بود که به شدت با حضانت بارانا مخالف بود !!

بهش گفتم نــــه !

من کلا آدمِ عشقِ بچه ، نبودم و نیستم ! ... بارانا زکاتم بود ، عهد من بود با خالق .

حالا هم ترجیح میدم که تمام نعمت هایی که خدا در اختیارم گذاشته رو با همین یه فرزند سهیم بشم ...

.

.

پی نوشت :

دو هفته پیش صادق پیام داد که برادرش با خانومش از سبزوار یا به قول خودش ساحل عاج ، میان تهران ... عازم آلمان هستن و ویزای کاریشون درست شده .. گفت تهران کسی رو ندارن و اگه چیزی لازم داشتن هواشون رو داشته باشم.

چقدر جوون بودن وقتی دیدمشون ... توو راه فرودگاه بودیم که فهمیدم زن و شوهر پرستارن .. از یه بیمارستان ، توو شهر کوچیکی نزدیک هامبورگ ویزای کار گرفته بودن.

درد و دلهاشون رو شنیدم ... اما واقعا سبزوار چقدر بزرگه و چقدر پرستار داره که اینجوری دو تا دو تا پرستارهاش ترک دیار می کنن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۳ساعت &nbsp توسط ری را 

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 مرداد 1403 ساعت: 14:25

صفحه بندی