شبِ قبل سفر ... :( - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
هی میگه ما مشهدیا قبلِ غذا چایی میخوریم, نه بعد غذا !!دارم عادتش میدم که بعد غذا چایی بخوره , نه قبل غذا ... ....دیشب بهش میگم : کتاب " یه عاشقانه ی آرام " آخرین اثر نادر ابراهیمی رو خوندی ؟ چیزی از ع
که افتاد مشکل ها ... :) - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
مامان بابام سر سن حامد مشکل# دارن !! این چند روز همش خونه ی ما بحثه که نیان خواستگاری !! که تازه ۲۸ سالشه این پسر !! میگن تو کم نداشتی از این خواستگارا ... چرا حالا ایشون ؟مامان میگه واسه پولته که انقد
به وقتِ ساعتِ عشق - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
چهارشنبه وقتی محضر رسیدیم و خواست عاقد خطبه رو بخونه ، هنوز ساعت یک هم نشده بود ...بعدا متوجه شدم که حامد درِ گوش عاقد ازش خواهش کرده که یه کم صبر کنه که موقع اذان بشه ..... گفته خانومِ من همیشه دلش
اندر احوالات عقد کنان - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
سه شنبه شب همه که خوابیدن ، آروم رفتم توو اتاقمو سجادم رو پهن کردم ... تا صبح که نماز خوندم, دلشوره هام همه رفتن .. چقدر نماز آرامش بخشهاز خدا خواستم خودش توی این شروع زندگی کمکم کنه ... ۷ صبح خواستم
تفاوت های فرهنگیِ ما و آنها :)) - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
گویا مشهدیا رسم دارن که داماد, خونه ی عروس باید شب عقد بمونه و بخوابه .. حالا برعکس خانواده ی من تعصب شدید دارن که داماد دوران عقد نباید اصلا خونه پدر عروس بخوابه !! .. یعنی غیرتی میشه پدرم حالا شب
اولین پاگشایی !! - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
دیشب خونه عمو دعوت شدیم .. یه جور واسه پاگشایی# بود .پسر عموم با یه خنده به حامد میگه : " شنیدم نخبه بودین و رفتین اونور آب .. "" خب نماینده رهبر هم فرمودن که نخبه ها همون کشورهایی که رفتن بمونن. دیگه
آخرین روز گشت و گذار - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
یه میز دو نفره توی رستوران گردون برج میلاد واسه صبحانه رزرو کرده بودم ...میخواستم یه صبحونه ی دو نفره سورپرایزش کنم ... 7.30 صبح اومد دنبالم و راه افتادیم به سمت برج میلادتا لحظه ی آخرم نمیدونست داستا
چرا اعصابم رو خرد میکنید آخه ؟؟؟؟ - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
دیشب بابام میگه این همه سال ما رو یه بار رستوران گردون صبحونه مهمون نکردی , بعد حامد از گرد راه نرسیده بردیش اونجا ؟!آخه این حرف چیه پدرم میگه ؟؟؟ ...خب اگه اراده کنن هر پنج شنبه جمعه می تونن برن برج
هی فلانی ! زندگی شاید همین باشد ... - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
مرخصیش تموم شد و ....یکی از بدیهای مهاجرت چقدر زود رخِ خودش رو نشونم داد .. کلاسا تقریبا 16 آوریل استارت میخوره , و این یعنی کلی خوشحالی که هنوز زمان دارم واسه کنار خانواده خوش بودناماااا .......حالا
حق الناس - تاریخ: 1398/1/26 ساعت: 10:30
میری که قرار دادشون رو تمدید کنی ....دیوارها معلومه که مدت زیادیه دست بچه افتاده که هر چی هنر نقاشی داره روشون پیاده کنه. خانوم و آقای مستاجر هم دیوار اتاقها رو نشونت میدن و با خنده میگن " ببین پسرمون
شرطِ ضمن محرمیت - تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 7:26
واسه اینکه خیالم رو راحت کنه, گفته بود که محرمیت رو قبول کنم حتی با این شرط که اجازه اومدن به خونم رو بهش ندم چون دارم تنها زندگی میکنم... منظورش رو فهمیدم...اما ...محرمیت رو قبول کردم , بدون هیچ شرطی
تکیه گاه من :) - تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 7:26
بهم میگه " به مادرم سپردم عید میام با بانو ایران , یه هفته عید هستیم , عقد میکنیم و بر میگردیم .. هیچ کس حق نداره نظری در مورد انتخابم بده !!! " بهم میگه " دوست ندارم کسی در موردت نظر بده بانو !.. بهش
شب وصل - تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 7:26
یک امشبی که در آغوش مــــاهِ تابانمز هر چه در دو جهان است , روی گــردانم بگیر دامن خورشید را دمی , ای صبحکه مـَه نهاده سر خویش را به دامـــانم هـــزار ساغر آبـــــ حیات خوردم از آنلـــبان و همچو سکندر
مرز بندی ها ........ - تاریخ: 1397/12/14 ساعت: 7:26
داشتم فکر میکردم که من همیشه یه حیاط خلوتی واسه خودم توی زندگی دارم .. که کمتر کسی رو حاضرم بهش وارد کنم.این اصلا و ابدا معنی صمیمی نبودن با آدمها رو برام نداشته ...یا حتی منظورم پنهان کردن یه اشتباه
پیامبرِ کوچک من ... - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 20:18
میگه: " دیدی این خانوم آقاها که میرن مهمونی, هر کدوم یه جای خونه ی میزبان می شینن؟من اصلا خوشم نمیاد ... خانوم باید حتما و حتما کنار آقاشون بشینه ..اصلا چه معنی داره که حتی این خانوم آقاها با هم میرن
اینجا چه خبره؟؟!! - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 20:18
اینجا انقدر تنوع ازدواجی هست که کلا آدم هنگ میکنه * jared پسر نیویورکی گروه , داره میره اندونزی واسه ازدواج با دختر 29 ساله ای که یک ساله با هم دو را دور آشنا شدن از طریق نت ...!!!!* دکتر اِل 60 س
امان از این هندی ها !! - تاریخ: 1397/12/8 ساعت: 20:18
*شهرداری یه نمایشگاه سر پوشیده و موقتی از حیوانات در حال انقراض و کمتر دیده شده ترتیب داده توی شهر ما, امرور با حامد رفتیم..یه هندی از خودش کنار عروسهای دریایی قرمز رنگ , عکس میگرفت .. منم وایسادم تا
نامه ای که هرگز فرستاده نمیشود - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
بابا لنگ دراز من ؛ تو از اون دست پسرهایی بودی که بهم حسای خیلی خوبی دادی.. یه درسخون .. از اونا که دلم میخواد هی براش چایی بریزم و ببرم کنار میز مطالعه اش و آروم بهش بگم " بفرمایید آقا ".. یه بچه مذهب
Indian - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
نمیدونم چرا هر چی بیشتر با هندی ها برخورد پیدا میکنم ، بیشتر ازشون بدم میاد فکر میکنم شاید اینا چون توی کشورشون واسه بقا توی رقابت با هم بون ، این روحیه ی زرنگ بازی و دغل کاری توشون نهادینه شده ...
مسئولیت ... - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 23:33
میگه " تو یکی از اون خوبهایی هستی که من تا این سن تونستم باهاش بر خورد کنم , نمیخوام از دستت بدم بانو ... " تعجبم رو که می بینه میگه " این جمله رو به خواهرمم گفتم در موردت ... میخوای از خودش بپرسی که

برچسب‌های مرتبط

اربعین 95 | اربعین 95 چند شنبه است | اربعین 95 تاریخ | قول میدهم به انگلیسی | قول میدهم فراموشت کنم | قول میدهم | خطای دید به انگلیسی | خطای دید ترسناک | خطای دید باور نکردنی | tv h program