آخه این حرف چیه پدرم میگه ؟؟؟ ...
خب اگه اراده کنن هر پنج شنبه جمعه می تونن برن برج میلاد واسه صبحونه .. حالا انقدر مهمه که من دعوتشون کرده باشم یا خودشون بلند بشن برن ؟؟
اونم منی که با یه شانس سر مهمونیی که توو رستوران برج رزرو شده بود واسه صبحونه , تونسته بودم خارج برنامه رستوران, یه دو جا لا به لای اون ملت سر خوش که واسه تولد صبحونه رو انتخاب کرده بودن , جا بگیرم ؟؟ خب اگه صبر میکردم تا پنج شنبه جمعه بشه که حامد دیگه رفته بود که.
اگه با تعداد بالا میخواستم رزرو کنم که اصلا احتمال میدادم یارو قبول نکنه .. روز کاریشون نبوده , مراسم گرفته بودن ...
خدایا چرا الکی بهونه میکنن و انقدر توضیح مجبورم بدم
این توضیحات رو هم میدم بهشون ... باز لوس بازی در میارن ..
چرا بابام لوس شده آخه ؟!
نمیدونم همه کسایی که ازدواج میکنن اینجوری خانواده هاشون حساس میشن روی دخترشون یا فقط ما اینجوری هستیم ...
پی نوشت :
دیشب بعد این بحث های مسخره , و اخمهایی که پیش اومد ... بابا اومده منت کشی .
که میگه عزیزم ناراحت نشو ...
این دوگانگی ها و حساسیت هاشون رو نمی فهمم.![]()
برچسب:
نویسنده: حدیث کریمیپور