خرید بک لینک
بابا لنگ دراز من ؛

تو از اون دست پسرهایی بودی که بهم حسای خیلی خوبی دادی..

یه درسخون .. از اونا که دلم میخواد هی براش چایی بریزم و ببرم کنار میز مطالعه اش و آروم بهش بگم " بفرمایید آقا "..

یه بچه مذهبیِ مودب ... یه زمستونیِ آروم و ساکت ...

باهام که حرف میزدی , انقدر تُن صدات آروم بود که مجبورم میکرد همیشه گوشم رو سمتت بیارم تا بشنومت ... صدات نجوا بود تا یه صدای نکره ی بلند !!! .. و تو چمی دونی که چقدر برای من این چیزا مهمه ...

چقدر برام مهم بود که مرد سکوت هاش طولانی باشه , و تا خودم صداش نکنم از خلوتش نیاد بیرون...!

پی نوشت:

این بزرگتر بودن من , این اختلاف سنی نچندان کم , شوخی بردار نبود ...

چرا نتونستم اینو بهت بفهمونم ؟

یاد تـو

هـنوز

بند دلــم را پـاره میکند

امــا

دور می شــوم

تا گـناه این چینی بند زده

بر گـردنت نـیفتد

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 23:33

صفحه بندی