خرید بک لینک
مامان بابام سر سن حامد مشکل# دارن !! این چند روز همش خونه ی ما بحثه که نیان خواستگاری !! که تازه ۲۸ سالشه این پسر !!

میگن تو کم نداشتی از این خواستگارا ... چرا حالا ایشون ؟

مامان میگه واسه پولته که انقدر بهت علاقه مند شده حتما ..

بهشون میگم این بنده خدا یه سر سوزن روحشم خبر نداره از مسائل مالی, گناهش رو نشورید ...

اصلا خودم خواستم چیزی ندونه و شاید تا اینده نامعلوم هم نخوام که بدونه

.

.

این بحث های الکی خستم میکنه , واقعا حامد نمیدونه با توجه به سختگیری های خانواده ام, داماد ما شدن چه پروسه ی مشکل#ی رو می طلبیده همیشه ...

اما خب واضحه که در نهایت این خودمم که تصمیم میگیرم .. فقط میخوام که راضی باشن

پی نوشت:

ازشون خواستم با روی خوش با حامد برخورد کنن , به دخترشون یه بار دیگه اعتماد کنن و بذارن که زندگیش رو خودش بسازه ...

بهشون میگم نمیخوام حامد بفهمه شما ها دودل هستید و فکر میکنید واسه داماد شما شدن کمه , نباید به غرورش بر بخوره ...

مامان بتی میگه : باشه دختر سادات ، اول و آخر قراره تو زندگی کنی باهاش ... اما با این حمایتی که میکنی ازش ، مطمئنی تو بیشتر عاشقش نشدی ؟؟

سوال خوبیه !!

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

صفحه بندی