خرید بک لینک
مرخصیش تموم شد و ....

یکی از بدیهای مهاجرت چقدر زود رخِ خودش رو نشونم داد ..

کلاسا تقریبا 16 آوریل استارت میخوره , و این یعنی کلی خوشحالی که هنوز زمان دارم واسه کنار خانواده خوش بودن

اماااا .......

حالا با رفتن حامد انگار دلم کنده شده

بیتابم که زودتر برم پیشش!! و این یعنی مجبورم که زودتر دل از دیدن صورت مادر بکنم ...

و این یعنی شاید# دیگه دلم نخواد تنهایی برگردم خونمون , چون اینجوری دلتنگ حامد میشم ...

دوست داشتن ات

با من چه میکند

در این هوای ابریِ تهران !

پی نوشت :

تو میروی و من یاد میگیرم که تغییرات توی زندگی# هر کدوم از ما ها , چقدر می تونه اطرافیانمون رو تحت تاثیر بذاره ...

ممکنه ما رو با پدیده های جدیدی رو به رو کنه !! و این یه هوشمندی می طلبه که باز بتونیم تعادل و بالانس رو به کل مجموعه برگردونیم ....

* هیچ وقت فکر نمیکردم بابام انقدر بعد ازدواج من, حسود بشه و حرفایی بزنه که مطمئن بشه آیا من هنوز خیلی دوستش دارم ؟!

روزیی یه بار ازم می پرسه منو بیشتر دوست داری یا حامد رو

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

صفحه بندی