خرید بک لینک
سه شنبه شب همه که خوابیدن ، آروم رفتم توو اتاقمو سجادم رو پهن کردم ... تا صبح که نماز خوندم, دلشوره هام همه رفتن .. چقدر نماز آرامش بخشه

از خدا خواستم خودش توی این شروع زندگی کمکم کنه ... ۷ صبح خواستم برم سر جام یکی دو ساعت بخوابم ، خاله ام متوجه شد ...

میگه تو چند ساعت دیگه باید بری محضر ، چرا انقدر زود بیدار شدی دختر سادات؟! کمی بیشتر بخواب.

نفهمید که کل شب رو بیدار بودم ... فکر کرده بود ۷ صبح تازه بیدار شدم!

خدا رو شکر که نفهمید ! ... نمیخواستم کسی بدونه من شب رو بیدار بودم و نماز شب خوندم ، یه جوری انگار خلوتم بهم میخورد ..

...........

روز مبعث جّدم، روز ثبت عقد مون شد

چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸

............

دم در محضر ، مادر حامد خورد زمین !!! .. خاله هام کمکش کردن بلند شه.

فکر کنم چون عادت به پوشیدن چادر با کفش پاشنه بلند نداشت ، پاش پیچ خورد و خورد زمین!!

بعدا بهم گفت که خیلی خجالت کشیده از اینکه جلوی خانوادم خورده زمین.

..........

حق مسکن رو شرط ضمن عقد گذاشتم و ثبت شد !!

...........

خانواده حامد بعد محضر همگی اومدن خونه ی ما ، ناهار خیلی مفصلی مامان و خاله هام تدارک دیده بودن ، کلی زحمت کشیدن چند روز واسه این مهمونی.

........

توو محضر ، مامان حامد زیر لفظی طلا حرف H رو با زنجیر گرفته بود که انداخت گردنم ..

حس خیلی خوبی بهم داد ، از اینکه اول اسمش اومد توی گردنم

......

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 فروردين 1398 ساعت: 10:30

صفحه بندی