خرید بک لینک

دیریست که با خود می اندیشم که این مهندس چه شد که از گذرگاه سازها و نواها عبور کرد ...

" رکوئیم موتسارت " بود که او را به این شهر کشاندُ تا چراغِ یگانه شب عروج داد یا "سونات مهتاب" ؟

اصلا چه شد که سکوت بین نت ها و ارزش زمانیشان در هر قطعه , اینگونه مات و مبهوتش کرد ...

و هر بار سر نخ تازه ای از این دلدادگی ....

گاهی این سر نخ ها چنان زیاد و رنگارنگ میشوند که رشته از دست می رود.

اما مدتیست که این بیت عطار تسکینم میدهد و با خود به اوج می برد :

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

حالا این من کجا و آن منِ سابق کجا !!

گاهی در یک قطعه موسیقی چنان زندگی میکنم که گویی خویشاوندیم و بند ناف ما گواه این مدعاست!

فی البداهه ی ذهنم:

نه حرف عقل بزن با کسی، نه لاف جـنون!
که هرکجا خبری هست، ادعـــایی نیست...

این نیز به چَشم.

برچسب: نویسنده: حدیث کریمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 6:09

صفحه بندی